پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه

 

باید یقین کامل داشته باشی که با قرآن زنده ای و بدون قرآن مرده

با قرآن بینایی و بدون قرآن نابینا

با قرآن هدایت یافته ای و بدون قرآن گمراه

با قرآن دانشمندی و بدون قرآن نادان

اول الله، آخر الله ، ظاهر الله، باطن الله، فقط الله

بهترین یاد خدا ورد (لااله الا الله) است

دوستان گرامی، وااسلاماه شدیدا به کمک مالی شما خیرین محترم نیازمند است با کمک به سایت در فعالیت های آن سهیم شوید کمک های خود را می توانید از طریق لینک زیر پرداخت نمایید http://vaislamah.com/donate ×
آمار کلی سایت
  • کل مطالب 2319
  • کل نظرات 9617
  • کل اعضا 1683
  • جدیدترین عضو علی
خبرنامه
وااسلاماه
| بازدیدها: 36131

روزی امام احمد به شهری سفر میکند.بعد از اینکه نماز عشا را در مسجد میخواند همانجا مشغول استراحت میشود، چون جایی برای خوابیدن نداشتند کسی هم با وجود آوازه اش ایشان را نمیشناخت . اما سرایدار مسجد اجازه نداد در مسجد بخوابد و گفت که باید بروی بیرون.او بیرون آمد و خواست که دم در مسجد بخوابد اما آن مرد نگذاشت امام آنجا هم بخوابد.امام احمد به کوچه رفت و خواست که آنجا بخوابد که نگهبان شب شهر آمد و گفت حق نداری اینجا بخوابی برو به جای دیگری.امام احمد گفت جایی ندارم کجا بروم؟ نگهبان زیر بغل او را گرفت و او را کشان کشان برد و دم در یک نانوایی انداخت.امام احمد خواست که همانجا بخوابد که نانوا آمد و با دیدن خستگی سفر بر چهره ی وی او را به خانه اش دعوت کرد.امام احمد شب را در خانه ی نانوا گذراند، اما در آن چند ساعتی که باهم بودند مرد نانوا مدام ذکر میکرد طوری که حتی یک لحظه هم ذکرش قطع نمیشد .امام احمد از او پرسید چند مدت است که اینگونه هستی؟ نانوا که امام احمد را نمیشناخت گفت که چند سالی میشود.امام احمد پرسید چطور به این حالت رسیدی؟ نانوا گفت آنقدر ذکر کردم و تمرین کردم که برایم مانند نفس شد.
امام پرسید و در نتیجه ی اینهمه ذکر چه دیدی؟
نانوا جواب داد که هیچ دعایی از خدا نخواسته ام مگر اینکه برایم مستجاب کرده است.
امام احمد با تعجب پرسید واقعا؟ هیچ دعایی؟
نانوا باز جواب داد واقعا! هیچ دعایی!
جز یک دعا که نمیدانم چرا تا حال مستجاب نکرده است!
امام احمد پرسید آن چه دعایی است؟
نانوا جواب داد که دعا کردم خدایا کاری کن من امام احمد را ببینم.اما نمیدانم چرا خدا این دعایم را مستجاب نکرده؟؟
امام احمد از خوشحالی فریاد زد و گفت (ها والله لقد جاء احمد یجر علی رجلیه الی مخبزک) ها قسم به الله که احمد آمد در حالیکه بر روی پاهایش کشیده میشد به نانوایی ات.…..

| ۳ مرداد ۱۳۹۱
۳ پاسخ به “داستانی جالب از امام احمد”

  1. toloue says:

    خیلی جالب بود باور کنید اشک تو جشمام جمع شد من توی هر دو وبلاکم در قسمت اذکار جند سرى دعا کذاشتم خوشحال میشم اکه استفاده کنید و برام دعای خیر بکنید
    http://www.rayyan90.blogfa.com
    http://www.kaniawzhin.blogfa.com


  2. محمد says:

    روزی پیرزنی خدمت حضرت محمدصل الله علیه واله وسلم بود حضرت ازایشان پرسیدن خداراچگونه شناختی پیرزن دستش را از روی چرخ نخ ریسی برداشت دیگر کار نکرد گفت این چرخ باراده من کار میکند چگونه ممکن است این جهان عظیم بدون اراده خداوند تعالی اداره شود اونهم باین نظم ودقت بله این گونه خدارا شناختم حضرت ایشان را تحسین فرمودند اری عزیز نویسنده هرکس با خدا باشد خدا وند همه خواسته بحق اورا براورده میکند


  3. aveen says:

    قصدتُ باب الرجاءوالناسُ قد رقدوا ***وبتٌ أشکواالى مولای ماأجدو
    فقلت یاأملى فی کل نائبه ***یامن علیه فی کشف الضر أعتمدو
    أشکو إلیک أمورا أنت تعلمها *** مالى على حملها صبرُولاجلدو
    لقد مددت یدی بالذ لُ مفتقرا ***الیک یاخیر من مدتُ الیک یدو
    فلا تردنها یاااارب خائبته *** فبحرُ جودک یروی کل من یردو

    چیروکیکى زور خوش بوو.خواى گه وره دوعاى هه موو که سیک قبول بکات.

یک دیدگاه بگذارید

جستجو
آخرین مطالب
پیوندهای محبوب
آمار سایت
  • کاربران آنلاین 41نفر
  • بازدید امروز 101788
  • بازدید دیروز 123256
  • بازید کل 100346219

این سایت در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه محفوظ میباشد.

استفاده از محتوای وااسلاماه با ذکر منبع و آدرس سایت بلامانع است. | تگ ها

Powered By Vaislamah.com - Copyright © 2010-2015 Vaislamah.com