توشه سفر به آخرت را کامل کن

اگر پادشاه جهانی بازهم گدای خدایی

دارایی دنیا دوستان همیشگی تو نیستند

در محضر خدا گناه نکن

با تزکیه و اصلاح نفس خود را آراسته بگردان

زندگی، یک امانت است در دست تو

امکانات کاربری
آمار کلی سایت

  • کل مطالب 2284
  • کل نظرات 9459
  • کل اعضا 1651
  • جدیدترین عضو بهنام

پیام مدیر

از زمانی که بشر آفریده شده عبد وعبودیت برای آفریدگارش از ویژگی های بارز او بوده است اگر چنانچه خود را ازعبدیت خدا کنار بکشد با انواع بیماری های روحی از جمله تکبر و غرور مبتلا خواهد شد لذا عبدیت برای الله زینت بخش حیات بشرست

وااسلاماه
| بازدیدها: 670

ماده گاو

 

سن و سالی از پیرمرد گذشته بود و او نزدیک شدن اجل را احساس می‌کرد. او بنده‌ای نیکوکار بود که زینت زندگی دنیایی او را از امید و اطمینان به خدا باز نمی‌داشت و طلب فزونی مال و فرزندان توجه او را به خود جلب نکرده بود و از مال دنیا جز ماده‌ گاوی نداشت که او را به بیشه‌زار می‌برد و سپس‌، با قلبی خالص و روانی ثابت رو به سوی آفریدگارش نموده‌، می‌گفت‌: خداوندا! من این ماده ‌گاو را به تو می‌سپارم ‌که آن را برای پسرم نگه‌داری تا بزرگ شود و این امیدواری به نور پروردگار، هم‌چنان در درون آن پیرمرد جولان داشت تا این‌که از دنیا رفت و ماده‌گاو برای پسر یتیم او باقی ماند و اگر رحمت خداوند که پایدارتر و بزرگتر است نبود، آن ماده ‌گاو چیزی نبود (‌که پسر را بی‌نیاز کند)‌.

 

پسر یتیم‌، از ماده‌ گاو محافظت می‌کرد و شعاعی از امید و آرزو که مانند اثری نیک و به‌جا مانده از پدرش به ارث برده بود، او را در زندگی به جلو می‌راند.

 

در میان بزرگان بنی‌اسرائیل‌، پیرمرد ثروتمندی بود که خداوند اسباب دنیایی را برای او گسترش داده و نعمت و ثروت زیادی به او عطا نموده بود. او تنها یک پسر داشت‌ که تمام آن ثروت زیاد بعد از مرگ پدر به او می‌رسید، اما پسر عموهای او به خاطر داشتن آن مال و ثروت به او حسادت می‌ورزیدند و او را شایسته داشتن آن همه ثروت نمی‌دانستند و چون خود چیزی نداشتند، همه با هم علیه او توطئه‌ کرده‌، او را به قتل رساندند و سپس خون او را از قومی دیگر طلب نمودند و گردبادی از فتنه و نزاع به شدت وزیدن ‌گرفت و قوم در مقابل خود، جز در خانه‌ی موسی پناهگاهی نیافتند تا به او پناه ببرند و از او بخواهند بین آن‌ها به داوری بپردازد؛ (‌آنان ملتمسانه از موسی خواستند که راز آن قتل پنهانی را برای آن‌ها آشکار نماید)‌.

 

موسی طلب آن‌ها را از پروردگارش تقاضا نمود و خداوند به آن‌ها دستور داد که ماده گاوی را سر ببرند و زبان آن را بر جنازه‌ی مرده بزنند تا زنده‌ گردد و از قاتلش خبر دهد پس از صدور این حکم الهی‌، این بار نیز بنی‌اسرائیل به بیراهه رفتند و نیرو و قدرت پروردگار را فراموش‌ کردند و گمان نمودند که موسی آنان را به بازی و استهزا گرفته است و دوباره خواسته‌ی خود را به موسی اعلام نمودند و موسی‌ گفت‌: «‌پناه می‌برم به خداوند از این‌که از نادانان باشم و شما را مسخره نمایم‌»‌.

 

و اگر بنی‌اسرائیل در همان بار اولی‌ که پیامبرشان به‌ کشتن ماده‌ گاوی امر نموده بود، هر ماده‌ گاوی را که می‌کشتند،‌کفایت می‌کرد، اما آنان سماجت و لجاجت به خرج دادند و خداوند نیز کار را بر آنان سخت‌تر نمود و نشانه‌هایی برای آن ماده ‌گاو قرار داد که پیدا کردن آن را مشکل نمود و آنان را به علت لجاجتشان سرگردان صحرا نمود و چون این‌کار امری خارق‌العاده و حقیقتی بود که عقل آنان از درک آن عاجز بود، از روی‌ گمراهی پرسیدند: این ماده ‌گاو اصلا چیست و چگونه است‌؟ آیا از جنس همین حیوانات عادی است که ما می‌شناسیم یا آفریده‌ای دیگر است‌ که مزیتی ویژه دارد و به اعجازی اختصاص یافته است‌؟ خداوند راه آنان را واضح و روشن نمود و برای آنان بیان نمود که آن ماده‌ گاوی است نه پیر و نه جوان‌، بلکه میانسال است‌؛ پس آنان آن‌چه راکه به آن امر شده انجام دهند.

 

و آنان ‌که از جنس بشر بودند،‌ گفتند: از خدایت بخواه‌ که رنگ آن را برای ما مشخص نماید؛ «‌موسی گفت‌: خداوند می‏گوید آن‌، ماده گاوی زرد رنگ است که رنگ آن مایه‌ی خرسندی و شادمانی بینندگان است‌»‌؛ این توضیح بر حیرت و سرگردانی آنان افزود و افکار آنان را پریشان نمود و نتوانستند این الهام عجیب خدایی را دربابند و گویا که اصلا چیزی را درک نکرده باشند، سوال اول خود را تکرار نمودند به این بهانه ‌که گاو بر آنان مشتبه شده است و آنان امیدوارند که به اراده‌ی خداوند هدایت شوند و راه یابند.

 

به آنان جواب داده شد که آن‌، ماده‌ گاوی است ‌که برای آبیاری و کشاورزی آماده نیست و از هر عیبی به‌ دور است و لکه‌ای بر بدن آن وجود ندارد.

 

آنان پس از سختی و جست‌وجوی زیاد به آن ماده گاو دست یافتند و آن را نزد آن ‌کودک یتیم‌ که خداوند در ماده ‌گاوش برکت قرار داده بود، پیدا کردند و آن را با مال و ثروت زیادی از آن پسر خریدند و پس از حیرت و شک زیاد، سرانجام آن را سر بریدند [‌و زبان ماده ‌گاو را بر بدن مقتول زدند و او به امر خداوند زنده شد و قاتلان خود را به مردم معرفی نمود و دوباره جانش گرفته شد]

 

موسی و خضر

 

موسی‌ علیه السلام در میان بنی‌اسرائیل ایستاده بود و خطبه می‌خواند و با عباراتی رقت‌انگیز و گریه‌آور، روزهای خدا را به یاد آنان می‌آورد و دل‌ها به جوش آمده و اشک از چشمان سرازیر شده بود و هنگامی ‌که سخنانش را به پایان رساند، مردی به دامنش آویخت و گفت‌: ای ییامبر خدا! آیا داناتر از تو کسی بر روی زمین وجود دارد؟ موسی‌ گفت‌: نه‌. مگر نه این ‌که او بزرگ پیامبران بنی‌اسرائیل و شکست دهنده‌ی فرعون بود؟‌! مگر او صاحب عصا و دست نورانی نبود؟‌! مگر او نبود که با عصایش دریا را از هم شکافت‌؟ مگر او نبود که خداوند با دادن تورات‌، شرف و بزرگی به او بخشید و آشکارا با او سخن‌ گفت‌؟‌! و چه هدفی دست‌نیافتنی‌تر از این هدف و چه شرفی بالاتر از این شرف وجود دارد؟

 

اما خداوند به او وحی فرستاد که علم و دانش بزرگتر از آن است‌ که یک مرد به تنهایی بتواند آن را در برگیرد و یا پیامبری به تنهایی بتواند آن را به خود اختصاص دهد و بر روی زمین‌کسی هست‌ که خداوند، دانشی بیشتر از دانش او و نصیبی فراوان‌تر از نصیب الهام او به وی داده است‌؛ موسی‌ گفت‌: ای پروردگار! آن مرد کجاست تا به نزد او بروم و شعله‌ای از علم وی و یا فیضی از الهام و یقینش برگیرم‌؟‌! خداوند فرمود: در جایی‌ که دو دریا به هم می‌رسند، او را ملاقات خواهی ‌کرد؛ موسی ‌گفت‌: به من دانش و نشانه‌ای عطا فرما که مرا به سوی او رهنمون سازد؛ خداوند فرمود: یک ماهی در زنبیلی بگذار و آن را با خود ببر، هرجا که آن را از دست دادی‌، آن مرد را خواهی یافت‌.

 

موسی خود را آماده نمود و وسایل سفر را برداشت و جوانی را با خود همراه نمود که زنبیل را با خود حمل می‌کرد و آن‌گونه‌که خداوند وحی‌ کرده بود یک ماهی را در آن زنبیل گذاشته بود و به سمت آن مرد به راه افتاد و با خود عهد بست‌ که با جدیت تمام به آن مسیر ادامه دهد و در طلب آن مرد بکوشد تا این‌که به آن مکان برسد حتی اگر روزها و سال‌ها طول بکشد و به آن جوان‌ گفت‌ که اگر ماهی را (‌به هر طریق‌) از دست دادند، او را آگاه نماید. و هنگامی ‌که به محل برخورد دو دربا رسیدند، همان جایی‌که خداوند اراده نموده بود که پیامبر بنی‌اسرائیل آن بنده‌ی صالحش را ملاقات نماید، موسی چرتی زد و به خواب رفت و در اثنای خواب او، آسمان‌، برای مدتی باریدن ‌گرفت و ماهی خیس شد و حرکت ‌کرد و جان دوباره ‌گرفت و به درون آب پرید.

 

موسی‌ علیه السلام از خواب برخواست و به جوان ‌گفت‌: بشتاب ‌که به راه خود ادامه بدهیم و شیطان‌، داستان زنده شدن ماهی را از یاد آن جوان برد و آنان به راه خود ادامه دادند تا این‌که خسته شدند و احساس‌ گرسنگی نمودند و موسی به آن جوان‌ گفت‌: «‌غذایمان را بیاور به راستی‌ که از این سفرمان سختی و خستگی زیادی متحمل شده‌ایم‌»‌.

 

و چون آن جوان خواست ‌که غذا را از زنبیل بردارد، داستان ماهی و رفتن آن به دریا را به یاد آورد و گفت‌: تو به یاد داری وقتی ‌که به زیر آن صخره پناه بردیم و تو به خواب رفتی‌، آن وقت‌، ماهی راه خود را به طرف آب در پیش‌ گرفت و من فراموش نمودم آن را به تو بگویم و جز شیطان‌ کسی آن را از یاد من نبرد.

 

در این هنگام علامت پیروزی و موفقیت برای موسی آشکار گشت و بوی آن مرد را احساس نمود و گفت‌: این همان چیزی است‌ که ما به دنبال آن هستیم‌، باید به آن مکان برگردیم ‌که در آن‌جا به آن مرد خواهیم رسید. آن دو رد پاهای خود را گرفتند و به آن مکان بازگشتند. هنگامی که به جایگاه از دست دادن ماهی رسیدند، مردی را یافتند با جسمی نحیف و لاغر و چشمانی فرو رفته ‌که آثار نبوت بر او پیدا بود و در چهره‌اش دریایی از بزرگی و تقوا موج می‌زد؛ او جامه‌اش را بر خود پوشانده و قسمتی از آن را زیر پاها و قسمتی دیگر را در زیر سرش قرار داده بود. موسی به او سلام‌ کرد، او سرش را بلند کرد و گفت‌: آیا در سرزمین من سلام و سلامتی وجود دارد و آسایشی هست‌؟‌! تو کیستی‌؟‌! موسی جواب داد: من موسی هستم‌؛ آن مرد گفت‌: موسی‌ پیامبر بنی‌اسرائیل‌؟‌! موسی‌ گفت‌: بله‌، اما چه ‌کسی به تو خبر داده است‌؟‌! مرد گفت‌: آن‌کس‌ که تو را نزد من فرستاده است‌.

موسی دانست‌ که آن مرد همان‌ گم‌شده‌ای است ‌که به دنبال او می‌گردد و همان هدفی است‌ که رنج سفر را برای رسیدن به وی متحمل شده است‌؛ پس با نرمی و تمام زببایی‌ای که خداوند از ادب سخن گفتن و فضل و تواضع به او عطا کرده بود، زبان به سخن ‌گشود و گفت‌: ای بنده‌ی صالح‌! آیا به مردی‌ که تا وقتی‌که به تو رسیده‌، بسیار کوشیده و رنج سفر را تحمل نموده است‌، اجازه می‌دهی و قبول می‌کنی‌ که از دانش خود چیزی به او بدهی و از رهنمودهایت چراغی فرا راهش بیفروزی به این شرط‌ که همراه و دنباله‌رو تو گردد و به امر و نهیت پای‌بند باشد؟ خضر به‌ او گفت‌: تو نمی‌توانی همراه من باشی و بردباری و شکیبایی به خرج دهی و اگر تو همراه من ‌گردی‌، پدیده‌ها و اموری عجیب و غریب خواهی دید و اموری را خواهی دید که در ظاهر زشت و ناپسندند، اما در باطن حق می‌باشند و تو به علت آن‌ که خداوند در افراد بشر تمایل به بگومگو و بحث و جدال قرار داده است‌، نخواهی توانست‌ که اعتراض نکنی و سکوت اختیار نمایی و از من رنجیده خاطر نشوی و چگونه می‌توانی بر چیزی ‌که بدان عادت نکرده‌ای و از حد شناخته‌های تو بیرون است‌، صبر نمایی‌؟

موسی در حالی که بر فراگیری علم و دانش اصرار داشت و بسیار مشتاق شناخت و آگاهی بود، به او گفت‌: {‌به خواست خداوند من را بردبار خواهی یافت و در هیچ امری از تو سرپیچی نمی‌کنم}۱۳٫ خضر گفت‌: اگر می‌خواهی که همراه من باشی‌، باید عهد و شرط ببندی ‌که صبر و دوراندیشی پیشه‌ی خودنمایی و خود را مهار کنی و قبل از سخن‌ گفتن خودم‌، از من هیچ سوالی نپرسی و به هیچ‌وجه اعتراض نکنی تا شرط به آخر برسد و سفر پایان یابد که در آن صورت من آن‌چه را که در درون توست‌، برایت توضیح خواهم داد به‌ گونه‌ای‌که خاطرت آرام گیرد.   

 

موسی آن شرط را پذیرفت و خود را به آن عهد و پیمان مقید نمود و آن دو در کنار دریا به راه افتادند تا این‌که از دور، یک کشتی را در دریا دیدند. موسی و خضر از صاحبان ‌کشتی خواستند که آنان را نیز سوار کشتی نموده‌، به جایی ‌که می‌روند، همراه خود ببرند. صاحبان کشتی چون جوانمردی و بزرگی را در سیمای آن‌ها و درخشش نبوت را در چشمان آنان دیدند، بدون‌ گرفتن هیچ اجر و مزدی آنان را سوار کشتی نمودند و در گرامیداشت و پذیرایی از آنان کوشیدند.

 

هنگامی که آن دو در کشتی بودند، خضر به‌دور از چشم صاحبان‌ کشتی‌، دو تخته از تخته‌های‌کشتی را کند و آن را سوراخ نمود و موسی‌، آن پیامبر گرامی‌ که برای هدایت مردم و برداشتن ظلم و ستم از آنان فرستاده شده بود، از این‌که رفتار خوب و زیبای آن‌ها با رفتاری بد و زشت جواب داده شود، بسیار ناراحت شد و ترسید که آن‌ها غرق شده‌، از بین بروند، از این‌رو عهد و پیمان خود را فراموش‌ کرد و فریاد زد: آیا به‌ گروهی‌که ما را گرامی داشتند و از ما به خوبی پذیرایی نمودند، بدی روا می‌داری و می‌خواهی‌ کشتی آنان را سوراخ و آنان را غرق نمایی {‌واقعاً ‌کاری بسیار بد انجام دادی}۱۴‌!

 

خضر رو به موسی نمود و عهد وپیمانش را به یادش آورد و حدس خود را در مورد این‌که او در سوال‌ کردن بردبار نخواهد بود و در مورد آن‌چه ‌که می‌بیند، ساکت نخواهد نشست‌، به او گوشزد نمود و گفت‌: {مگر به تو نگفتم‌ که تو نمی‌توانی در همراهی با من صبر داشته باشی‌}‌ ؟‌! در این هنگام موسی دریافت‌ که به خطا افتاده و عهد خود را فراموش نموده است‌، پس‌، از او معذرت ‌خواهی نمود و از او خواست‌ که این فراموشی او را ببخشاید و گفت‌: در مورد آن‌چه‌که فراموش نمودم‌، من را مواخذه نکن و از افتخار همراهی خودت و فضیلت رفاقتت من را محروم نکن و من‌، از این لحظه به بعد، آن‌گونه خواهم بود که شرط نموده‌ای‌؛ موسی و خضر از کشتی پیاده شدند و به مسیر خود ادامه دادند و در سر راه خود پسربچه‌ای پاکیزه را دیدند که با هم‌سن‌وسالان خود بازی می‌کرد، خضر او را به جای دوری برد و او را بر زمین زد و کشت‌.

موسی از کشتن آن پسربچه به شدت هراسناک شد و آن ‌گناه‌، نزد او بسیار سنگین و گران آمد، زبرا او دیدکه پسربچه‌ی نوجوانی که شاید تنها فرزند و مایه‌ی امید والدینش باشد، بدون هیچ قصاصی ‌کشته و بدون هیچ ‌گناهی خونش ریخته شد آن هم به دست مردی‌ کریم و خداپرست و پیشوایی از پیشوایان دین‌؛ پس عهدش را بگشود و خود را از قید میثاقی ‌که بسته بود رها کرد و گفت‌: این چه عمل زشتی است‌ که انجام می‌دهی و چه گناهی است‌که مرتکب می‌شوی‌؟ {‌آیا نفس بیگناهی را بدون قصاص در مقابل نفسی دیگر کشتی‌؟ به تحقیق عمل زشت و ناپسندی انجام دادی‌}۱۶

 

خضر رو به موسی نمود و عهد و پیمان موسی و حدس خود را در مورد سوال پرسیدن موسی و رنجش او از انجام اعمال عجیب و غریب را به یادش آورد و گفت‌: {مگر به تو نگفتم که نمی‌توانی همراه با من صابر و بردبار باشی‌}۱۷؟

 

و این‌جا بود که موسی احساس شرم نمود و فهمید که بر این بنده‌ی نیکوکار سخت‌ گرفته است و بار سنگینی برای او شده است‌، در حالی‌ که شایسته بود به صبر و بردباری مجهز می‌شد و زبانش را از مجادله با او باز می‌داشت‌، تا این‌که سرانجام او امور پنهان و شبهات اعمالش را برای موسی بیان نماید. موسی ترسید که اگر همین طور ادامه پیدا کند، در دل او نسبت به خودش نگرانی و نفرت ایجاد شود، پس با خود شرط بست‌ که از آن به بعد در سوال ‌کردن عجله ننماید و اگر چنین ‌کرد، رفیقش حق داشته باشد که از او جدا شود و همراهیش را با او قطع ‌کند و به خضر گفت‌: {‌اگر پس از این در مورد چیزی سوال و اعتراض نمودم‌، با من همراه نشو که به تحقیق عذر و بهانه لازم را از طرف من برای آن‌ کار داری‌}۱۸ ‌.

با این شرط به راه خود ادامه دادند تا این‌که خیلی ‌گرسنه شدند و خستگی و درماندگی آنان را فراگرفت و در آن حال‌، در طول راه به قریه‌ای رسیدند و به طمع این‌که در آن‌جا توشه و غذایی برای ادامه‌ی سفر و نجات از گرسنگی بیابند، وارد آن شدند، اما مردم آن قریه به علت خسّت طبع و چشم‌تنگی از مهمان نمودن آنان سرباز زدند و با حالتی ناخوشایند آن دو را از خود راندند و موسی و خضر نزد آنان جایگاه و طعامی نیافتند و رنجیده‌خاطر و گرسنه از آن قریه خارج شدند؛ اما قبل از این‌که ‌کاملا از آن قریه بیرون بروند، دیواری را یافتند که نزدیک بود فرو افتد و خضر آن دیوار را راست نمود و به تعمیر آن پرداخت‌. موسی به او گفت‌: عجب‌! آیا عمل این قوم خسیس را که با ما بدرفتاری نمودند، با این نیکی و احسان جواب می‌دهی‌؟ چه خوب بودکه برای این‌ کارت اجر و مزدی می‌گرفتی تا با آن مزد، نیاز خود را برآورده‌، حیات خود را حفظ می‌کردیم‌.

خضر که قلباً‌ به این باور رسیده بود که موسی بعد از این صبر و طاقت و تحملی نخواهد داشت‌، رو به موسی نمود و گفت‌: {اکنون زمان جدایی بین من و تو فرا رسید و به زودی تأویل آن‌چه را که نتوانستی بر آن‌ها صبر داشته باشی‌، برایت بیان خواهم کرد‌}۱۹٫ اما آن کشتی، به تهیدستانی تعلق داشت‌ که در دریا کار می‌کردند و روزی خود را با آن به دست می‌آوردند و با کسب ناشی از آن زندگی خود را می‌چرخاندند، ولی پادشاه ستمگری بود که هر کشتی سالمی را با زور می‌گرفت و آن را غصب می‌کرد، پس من خواستم‌ که آن کشتی را معیوب نمایم تا نسبت به آن تهیدستان دلسوزی‌ کرده و رحمی ‌کرده باشم‌، تا اگر پادشاهشان آن کشتی را دید، به خا‌طر عیبی‌ که پیدا کرده‌، آن را غصب نکند. این عمل اگرچه ظاهرش فساد بود، اما باطن آن رحمت بود و اگرچه تو آن را عمل زشتی دانستی‌، اما تنها برای بقای حیات آن تهیدستان انجام‌ گرفت و ضروری بود.

 

و اما آن پسر، نزد مردم بسیار گستاخ و نفرت‌انگیز بود در حالی‌ که پدر و مادرش افرادی با ایمان بودند و از آن‌جا که خداوند در فطرت والدین دوست داشتن فرزندان و دفاع از آنان در حق و باطل را قرار داده است‌، ترسیدم ‌که به علت این محبت‌، نسبت به او تعصب پیدا کنند و راه و روش او را در پیش‌ گیرند و سرانجام‌ کارشان به ‌کفر و سرکشی پایان یابد؛ پس آن پسر را به خاطر حفاظت از دین والدینش به قتل رساندم و امیدوارم ‌که خداوند فرزندی پاکیزه‌تر و دلسوزتر از او به آنان عطا فرماید.

 

و اما در مورد آن دیوار، من به تحقیق از طرف خداوند می‌دانستم ‌که در زیر آن ‌گنجی از آن دو بچه‌ی یتیم وجود دارد و پدر آن‌ها مردی‌ گرامی و نیکوکار بود، پس خواستم‌ که آن دیوار را راست نمایم تا زمانی‌ که آن‌ها خود بزرگ می‌شوند و امور زندگی خود را به دست می‌گیرند، آن‌ گنج را که مالی حلال و پاک برای آن‌هاست‌، از زیر دیوار بیرون آورند.

 

و این اعمال را من با دانش و نظر خود انجام ندادم‌، بلکه وحی و هدایتی از طرف خداوند بود و {‌این‌ها تأویل آن چیزهایی است‌که تو نتوانستی بر آن‌ها صبرکنی}‌۲۰ .

منبع: قصه‌های قرآن، محمد احمد جاد المولی، ترجمه صلاح الدین توحیدی، ویراستار عثمان نقشبندی، چاپ اول ۱۳۸۷، انتشارات کردستان

 


 

۱ آب‌، از زمین بندر سویس (‌سوئز) کنار رفت و همانند کوهی از یخ‌، گرد آمد و صاف ایستاد و هرگروه‌، گروههای دیگر را از خلال آب شفاف منجمد می‌دید و تا وقتی که به صحرای سینا رسیدند، همان‌گونه بود.

۲  طه؛ ۷۷٫

۳ یونس؛ ۹۰٫

 

 

۴ برگزیدگان بنی‌اسرائیل نیز از هول و هراس آن واقعه‌، جان خود را از دست دادند و با خواهش و دعای موسی خداوند جان را به بدن آن‌ها بازگرداند و آن‌ها را زنده نمود – مترجم‌.

۵ طه؛ ۹۱-۹۰٫

 

۶  طه؛ ۹۶٫ سامری‌ گفت‌ که من مشتی از خاک حیات بخش پای اسب جبرئیل فرستاده‌ی خدا را برداشتم و آن را به هرچیز که می‌زدم به صدا درمی‌آمد، از این رو تصمیم‌ گرفتم ‌گوساله‌ای طلایی بسازم‌ که با پاشیدن خاک به صدا درآید و بنی‌اسرائیل آن را خدای خود بدانند – مترجم‌.

 

 

۷ به نظر عده‌ای از مفسرین‌، پذیرش توبه به این صورت بود که بی‌گناهان‌، ‌گناهکاران را به قتل برسانند. – مترجم‌.

 

 

۸ آسان ذلیل شود گر خوار شود مردی  مرده را زخم‌ها نرساند هیچ دردی

 

 

۹ مائده؛ ۲۲٫

 

 

۱۰ مائده؛ ۲۳٫

 

 

۱۱ مائده؛ ۲۴٫

 

 

۱۲ مائده؛ ۲۵٫

 

 

۱۳ کهف؛ ۶۹٫

 

 

۱۴ کهف؛ ۷۱٫

 

 

۱۵ کهف؛ ۷۲٫

 

 

۱۶ کهف؛ ۷۴٫

 

 

۱۷ کهف؛ ۷۸٫

 

 

۱۸ کهف؛ ۷۵٫

 

 

۱۹ کهف؛ ۷۶٫

 

 

۲۰ کهف؛ ۸۲.

| ۱۸ مهر ۱۳۹۰

یک دیدگاه بگذارید

پاسخ کد امنیتی را در فیلد خالی تایپ کنید *

جستجو

آخرین مطالب

پیوندهای محبوب
آمار سایت

  • کاربران آنلاین 15نفر
  • بازدید امروز 9949
  • بازدید دیروز 96958
  • بازید کل 91558578

خبرنامه

این سایت در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه محفوظ میباشد.

استفاده از محتوای پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه با ذکر منبع بلامانع است. | تگ ها

Powered By Vaislamah.com - Copyright © 2010-2015 Vaislamah.com