پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه

 

باید یقین کامل داشته باشی که با قرآن زنده ای و بدون قرآن مرده

با قرآن بینایی و بدون قرآن نابینا

با قرآن هدایت یافته ای و بدون قرآن گمراه

با قرآن دانشمندی و بدون قرآن نادان

اول الله، آخر الله ، ظاهر الله، باطن الله، فقط الله

بهترین یاد خدا ورد (لااله الا الله) است

دوستان گرامی، وااسلاماه شدیدا به کمک مالی شما خیرین محترم نیازمند است با کمک به سایت در فعالیت های آن سهیم شوید کمک های خود را می توانید از طریق لینک زیر پرداخت نمایید http://vaislamah.com/donate ×
آمار کلی سایت
  • کل مطالب 2321
  • کل نظرات 9622
  • کل اعضا 1684
  • جدیدترین عضو اسحق
خبرنامه
وااسلاماه
| بازدیدها: 527

مهاجران پیشتاز

پس از آنکه بیعت عقبهٔ دوّم صورت گرفت، و اسلام این توفیق را یافت که در مرکز آن صحرای سوزان آکنده از کفر و ضلالت و جهالت، برای خود وطنی تأسیس کند، و این بزرگ‌ترین امتیازی بود که اسلام از آغاز دعوتش بدان دست یافته بود؛ رسول‌ خدا -صلى الله علیه وسلم- اجازه فرمودند که مسلمانان به تدریج به این وطن جدید هجرت کنند.

هجرت، نه تنها به معنای از دست دادن تمامی امکانات اجتماعی، فدا کردن دارایی، و جان خود برداشتن و رفتن، بود بلکه شخص مهاجر باید توجه می‌داشت به اینکه خونش هدر اعلام خواهد شد؛ اموالش را غارت خواهند کرد، و معلوم نیست که در آغاز راه سر به نیست خواهند کرد یا در پایان راه! و نیز باید می‌دانست که بسوی آینده‌ای کاملاً مبهم راه می‌سپُرَد، که پریشانی‌ها و سرگردانی‌ها و نگرانی‌های مربوط به آن برآورد کردنی نیست!

مسلمانان، با اینکه همهٔ این مسائل را می‌دانستند، پیاپی آهنگ هجرت می‌کردند، و مشرکان مانع خروج آنان از مکّه می‌شدند؛ زیرا به شدّت در این ارتباط احساس خطر می‌کردند. ذیلاً نمونه‌هایی از این هجرت‌ها را می‌آوریم.

۱٫ یکی از نخستین مهاجران، ابوسلمه بود. وی یکسال پیش از بیعت عقبهٔ کبری بنا به روایت ابن‌اسحاق با همسرش و پسرش بنای مهاجرت نهاد. وقتی که تصمیم بر خروج از مکه گرفت خویشاوندان همسرش به او گفتند: در مورد جان خودت ما حریف تو نشدیم که آن را برایت حفظ کنیم؛ امّا راجع به این زن که خویشاوند ما است چه فکری می‌کنی؟ چرا باید بگذاریم او را سرگردان بیابان‌‌ها و آوارهٔ سرزمین‌های دور گردانی؟! همسرش را از او بازگرفتند.

خاندان ابوسلمه نیز، به دفاع از پسرش که مردی از خاندانشان محسوب می‌گردید، برآشفتند و گفتند: نمی‌گذاریم- حالا که شما همسر فرزند ما از او جدا ساختید- پسرمان را نیز با او ببرید! بر سرِ بردن پسربچه کشمکش بسیار کردند و بالاخره دست وی را از دست آنان خلاص کردند، و او را با خود بردند. به این ترتیب، ابوسَلَمه یکّه و تنها راهی مدینه شد.

امّ‌سلمه -رضی الله عنها- پس از رفتن شوهرش و گم شدن فرزندش، هر روز صبح سر به صحرای مکه می‌گذاشت و تا شام می‌گریست، و بر این منوال، یکسال گذرانید. یکی از خویشاوندانش به حال او رقّت کرد و گفت: نمی‌خواهید بگذارید این زن بیچاره برود؟! میان او و شوهر و فرزندش جدایی افکنده‌اید! به او گفتند: اگر می‌خواهی به همسرت ملحق شو!

امّ‌سلمه پسرش را نیز از سرپرستانش بازگرفت و آهنگ سفر به مدینه کرد. سفری که عبارت بود از طی مسافتی در حدود پانصد (۵۰۰) کیلومتر، از لابلای کوههای سر به فلک کشیده، و دره‌های خوفناک و هلاکت بار، در حالی که احدی از خلایق با او همراه نبود. رفت و رفت تا به تنعیم رسید. در آنجا عثمان‌بن طلحه‌بن ابی‌طلحه او را دید، و چون از وصف حال وی مطلع گردید، او را همراهی کرد تا به مدینه واردش گردانید. وقتی چشمش به آبادی قباء افتاد، گفت: شوهرت در این آبادی است؛ به امید خدا بر او وارد شو! و بازگشت و راهی مکّه شد [۱].

۲٫ صُهَیب بن سنان رومی پس از رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- مهاجرت کرد. وقتی آهنگ هجرت به مدینه کرد، کفّار قریش به او گفتند: تو در زی درویشی بینوا نزد ما آمدی، و در کنار ما دارایی تو بسیار گردید، و به جاهایی رسیدی که رسیدی؛ حال، می‌خواهی هم جانت را خلاص کنی و بروی، و هم اموالت را ببری؟ به خدا چنین چیزی شدنی نیست!

صهیب در پاسخ آنان گفت: اگر اموالم را به شما واگذارم، نظرتان چیست؟ آیا می‌گذارید بروم؟! گفتند: آری! گفت: من همهٔ اموال و دارایی‌ام را به شما واگذار کردم! این خبر به رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- رسید! فرمودند: «ربح صهیب! ربح صهیب!» صهیب سود سرشاری برد! صهیب سود سرشاری برد!! [۲]

۳٫ عمربن خطّاب و عیاش بن ابی‌ربیعه، و هشام بن عاص‌بن وائل در محلی به نام تناضُب، بالا دست سَرِف با هم قرار گذاشتند، که صبح هنگام آنجا گردهم آیند، و با هم به مدینه مهاجرت کنند. عمر و عیاش با یکدیگر دیدار کردند، اما، هشام را نگذاشتند نزد آن دو بیاید.

وقتی عمر و عیاش به مدینه وارد شدند و در قباء منزل کردند، ابوجهل و برادرش حارث نزد عیاش آمدند. این سه تن از یک مادر بودند، و مادرشان اسماء بنت مُخَرِّبَه بود. آن دو به عیاش گفتند: مادرت نذر کرده است که شانه به سر نزند، و در تابش آفتاب به زیر سایه نرود، تا تو را ببیند! عیاش به حال مادرش رقت کرد. عمر گفت: ای عیاش، به خدا این جماعت تنها هدفشان این است که تو را از دینت بازدارند؛ از آنان برحذر باش! به خدا، هرگاه شپش مادرت را آزار دهد، سرش را شانه خواهد کرد؛ و هرگاه آفتاب مکه او را آزار دهد، زیر سایه خواهد رفت!

عیاش اصرار ورزید که با آن دو نفر بازگردد تا سوگند مادرش را راست گرداند. عمر به او گفت: حال که می‌خواهی این کار را بکنی دست کم این ناقهٔ مرا بگیر؛ ناقهٔ نجیب و راهواری است.به گُرده‌اش بچسب؛ و هرگاه از سوی این جماعت احساس خطر کردی، به کمک آن خودت را از مهلکه نجات بده!

بر آن ناقه سوار شد و همراه آن دو به راه افتاد. در بین راه، ابوجهل به او گفت: ای پسر مادر من، به خدا این شتر من از راه مانده است؛ مرا ردیف خودت بر این ناقه‌ات سوار نمی‌کنی؟! گفت: چرا! آنگاه شترش را خوابانید، آن دو نیز شترانشان را خوابانیدند، تا ابوجهل جابه‌جا شود و بر ناقهٔ وی سوار شود.

همینکه پاهایشان به زمین رسید، بر او حمله بردند، و او را دربند کردند و بر پشت ناقه بستند. آنگاه، به هنگام روز او را دست و پا بسته وارد مکه کردند، و گفتند: ای اهل مکه! این چنین با مردان ابله و نابخردتان عمل کنید! همچنانکه ما با این مرد ابلهمان رفتار کردیم [۳].

این بود سه نمونه از عکس‌العمل مشرکان، وقتی که با خبر می‌شدند مسلمانان قصد هجرت به مدینه را دارند. امّا، به رغم این خشونت‌ها و بی‌رحمی‌ها، مردم فوج فوج، پیاپی به مدینه سرازیر شدند؛ به گونه‌ای که دو ماه و چند روز پس از بیعت عَقبهٔ کبری، از مسلمانان تنها سه تن در مکه مانده بودند! شخص رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- و ابوبکر و علی، که آن دو نیز به دستور پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- در مکه مانده بودند. چندتن دیگر نیز در بند مشرکان مکه بودند. پیغمبراکرم -صلى الله علیه وسلم- هم ساز و برگ سفر آماده کرده بودند و منتظر فرمان خداوند برای خروج از مکه بودند. ابوبکر نیز ساز و برگ سفر مهیا کرده بود. [۴]

* بخاری از عایشه روایت کرده است که گفت: رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به مسلمانان گفتند:

«اِنّی اُریتُ دارَ هِجرتکُم، ذات نخلِ بین لابتین»

«هجرتگاه شما را به من نشان داده‌اند؛ درختان خرما فراوان دارد، و میان دو کوه دارای سنگهای سیاه قرار گرفته است!»

از این رو، هر یک از مسلمانان که آهنگ مهاجرت می‌کرد، به سوی مدینه رهسپار می‌شد. تمامی مسلمانانی که به سرزمین حبشه مهاجرت کرده بودند نیز بازگشتند و به مدینه رفتند. ابوبکر نیز آمادهٔ سفر به مدینه بود. رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- به او فرمودند:

«على رَسْلِک، فإنی أرجو أن یؤذن لی».

«منتظر باش؛ که من نیز امیدوارم به من اذن داده شود!» [5]

ابوبکر در پاسخ ایشان گفت: آیا واقعاً چنین انتظار دارید؛ پدرم فدای شما باد؟! فرمودند: آری! امّا، ابوبکر شکیبایی ورزید تا همسفر رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- گردید، و مدت چهار ماه دو شتر راهوار را با برگ سمر [که خوراک مرغوبی برای شتر بود] علوفه می‌داد و در انتظار تصمیم پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- بر مهاجرت بسر می‌بُرد [۶].

در پارلمان قریش

مشرکان مکه، زمانی که دیدند یاران رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- یکی پس از دیگری، گروه گروه بار سفر بستند، و از مکه خارج شدند، و با زنان و فرزندان و مال و منالشان به اوس و خزرج پیوستند، سخت اندوهگین و افسرده و پریشان شدند، و به طرز بی‌سابقه‌ای، همگی آنان را دچار اندوه و حسرت و افسوس گردانید؛ و یک خطر واقعی و جدّی و بزرگ را در برابر خودشان مجسم یافتند که موقعیت اقتصادی مکه، و کیان و ثَنیت آنان را به شدّت تهدید می‌کرد.

قریشیان نیک می‌دانستند که شخصیت حضرت محمد -صلى الله علیه وسلم- تا چه اندازه از قوّت تأثیر و جاذبهٔ معنوی برخوردار است، و آن حضرت تا چه حدّ در راستای رهبری و ارشاد توانمندند، و یاران ایشان تا چه میزان صاحب اراده و اهل استقامت و آمادهٔ فداکاری در راه اهداف ایشان‌اند. همچنین، از قدرت و مکنت اوس و خزرج با خبر بودند، و خوب می‌دانستند که عقلای این دو طایفه شیفتهٔ صلح و سازش و آسایش و آرامش و آمادهٔ کنار گذاشتن کینه‌ها و دشمنی‌هایند؛ به خصوص، بعد از آنکه تلخی و مرارت جنگهای خانگی را سال‌های سال چشیده‌اند.

علاوه بر این، به موقعیت استراتژیکی مدینه که بر سر شاهراه بازرگانی یمن- شام، متصل به ساحل بحراحمر قرار گرفته است، توجّه داشتند. اهل مکّه سالانه به میزان ربع میلیون دینار طلا در سرزمین شام تجارت می‌کردند؛ گذشته از فعالیت‌های بازرگانی اهل طائف و مناطق دیگر؛ و معلوم است که برقراری این روابط تجاری منوط و مشروط به استقرار امنیت و آرامش در آن راه مهم بازرگانی بود.

با این ترتیب، می‌توان دریافت که تمرکز یافتن دعوت اسلام در یثرب و رویارویی اهل یثرب با مکّیان تا چه اندازه می‌توانسته است برای قریشیان خطرناک بوده باشد.

مشرکان مکّه، جدّی بودن خطری را که از هر جهت کیان اقتصادی و اجتماعی ایشان را تهدید می‌‌کرد، به شدّت احساس کرده بودند. از این رو، می‌کوشیدند تا مؤثّرترین شیوه را برای دفع این خطر بزرگ که تنها منشأ آن پرچمدار دعوت اسلام حضرت محمد -صلى الله علیه وسلم- بودند، شناسایی کنند و پیش گیرند.

روز پنجشنبه ۲۶ ماه صفر سال چهاردهم بعثت، مطابق با ۱۲ سپتامبر ۶۲۲ میلادی[۷]، یعنی تقریباً دو ماه و نیم پس از بیعت عَقَبهٔ کُبری، پارلمان مکّه موسوم به «دارالندوه» حساس‌ترین و سرنوشت‌سازترین جلسهٔ خود را در نخستین ساعات روز[۸] تشکیل داد و همگی نمایندگان قبائل قریش در این جلسه حضور به هم رسانیدند، تا طرح قاطع و تعیین کننده‌ای را بررسی کنند که بتوانند هرچه سریعتر پرچمدار دعوت اسلام را از پای دربیاورد، و برای همیشه روزنه‌های تابش انوار مبارک آن حضرت را مسدود گرداند!

چهره‌های برجسته شرکت کننده در این جلسهٔ حسّاس و تاریخی که از نمایندگان طوایف قریش تشکیل گردیده بود، عبارت بودند از:

۱) ابوجهل بن هشام از طایفهٔ بنی مخزوم؛

۲ و ۳ و۴) جُبیربن مُطعِم؛ طُعَیمه بن عَدی؛ حارث بن عامر، از طایفهٔ بنی نَوْفَل بن عبدمناف؛

۵ و ۶ و ۷) شیبه و عُتبه پسران ربیعه؛ و ابوسفیان بن حرب، از طایفهٔ بنی‌عبد شمس بن عبد مناف؛

۸) نضربن حارث، از طایفهٔ بنی عبدالدار؛

۹ و ۱۰ و ۱۱) ابوالبَختَری بن هشام؛ زمعه بن اَسوَد؛ و حکیم بن حِزام، از طایفهٔ بنی‌اسد بن عبدالعزّی؛

۱۲ و ۱۳) نُبیه و مُنبه، پسران حجّاج، از طایفهٔ بنی سهم؛

۱۴) اُمیه بن خلف، از طایفهٔ بن جُمَع.

رأی ظالمانهٔ دارالندوه به قتل پیامبر

زمانی که نمایندگان طوایف قریش طبق قرار قبلی به دارالندوه آمدند، ابلیس در زی پیرمردی با وقار که عبای ضخیمی بر دوش داشت، سر راه را بر آنان گرفت و بر درِ دارالندوه ایستاد. گفتند: آقا چه کسی هستند؟! گفت: پیرمردی از اهل نجد، با خبر شده که شما برای چه کاری گردهم می‌آیید؛ آمده است تا سخنان شما را بشنود، و چه بسا رأی و نظر و خیرخواهی او نیز برای شما بی‌فایده نباشد! گفتند: چنین باشد؛ داخل شو! ابلیس نیز همراه آنان داخل شد.

وقتی که جلسه رسمیت پیدا کرد، ارائهٔ پیشنهادات و راه‌حل‌ها آغاز گردید، و گفتگوی اعضای جلسه بسیار به طول انجامید. ابوالاسود گفت: از میان خودمان او را اخراج می‌کنیم و از سرزمین خودمان وی را تبعید می‌کنیم، و کاری نخواهیم داشت که به کجا می‌رود، و چه بر سرش می‌آید؛ ما کار خودمان را درست کرده‌ایم و اتّحاد و الفت پیشین ما برقرار شده است!

آن پیرمرد نجدی گفت: نه به خدا، این رأی برای شما کارساز نخواهد بود! ندیده‌اید که چه بیان زیبا و نیکویی دارد و از چه نطق شیوایی برخوردار است، و با آنچه می‌آورد و می‌خواند، چگونه دلهای مردان را از جای می‌کند؟! به خدا، اگر چنین کنید، ایمن نخواهید بود از اینکه وی بر قبیله‌ای از قبائل عرب وارد شود، و آنان پیرو او شوند، و آنان را بر علیه شما راه بیاندازد، و به اتفاق آنان بر سرزمین شما بتازد، آنگاه هرچه خواهد با شما بکند! دربارهٔ او طرح دیگری جز این بیاندیشید.

ابوالبَختری گفت: وی را غُل و زنجیر کنید و زندانی‌اش کنید و در به روی او ببندید؛ آنگاه انتظار بکشید تا وی به سرنوشت شاعران دیگری که پیش از وی بوده‌اند، امثال زهیر و نابغه و دیگر شعرای پیشین که مرگ به سراغ همهٔ آنها آمده است، دچار گردد.

آن پیرمرد نجدی گفت: نه بخدا، این رأی برای شما کارساز نخواهد بود! به خدا، اگر او را زندانی کنید، چنانکه می‌گویید، خبر زندانی شدن او از آن سوی دری که شما بر روی او بسته‌اید به یارانش می‌رسد، و دیری نمی‌پاید که بر سر شما می‌ریزند، و او را از دست شما خلاص می‌سازند، آنگاه با شما به نبرد برمی‌خیزند تا بالاخره بر شما چیره شوند! این رأی به درد شما نمی‌خورد؛ فکر دیگری بکنید.

پس از آنکه پارلمان قریش این دو پیشنهاد را رد کرد، پیشنهاد تبهکارانه و ظالمانهٔ دیگری تقدیم پارلمان شد که همهٔ اعضاء به اتفاق آراء آن را تصویب کردند. ارائه کنندهٔ این طرح، تبهکار بزرگ مکّه ابوجهل‌بن هشام بود. ابوجهل گفت: به خدا، من دربارهٔ او رأیی دارم که گمان نمی‌کنم تاکنون به ذهن شما رسیده باشد! گفتند: ای اباالحکم! آن چیست؟

گفت: رأی من اینست که از هر طایفه‌ای مرد جوان و چابکی را که شریف و با اصل و نسب باشد برگیریم، آنگاه به هر یک از این مردان جوان یک شمشیر برّان بدهیم؛ آنگاه همه با هم به سوی او بروند و همزمان شمشیرها را بر پیکر او فرود آرند، و او را با همان یک ضربه به قتل برسانند، و ما از شرّ او آسوده شویم! اگر چنین کنند، خون وی در میان همهٔ طوایف قریش توزیع می‌شود، و بنی‌عبد مناف هرگز نخواهد توانست با تمامی طوائف قوم و قبیلهٔ خودشان بجنگند؛ درنتیجه به گرفتن دیه رضایت می‌دهند؛ ما نیز دیهٔ قتل او را می‌پردازیم!

آن پیرمرد نجدی گفت: حرف آخر همین است که این مرد گفت. این است آن رأیی که رأی دیگری جز آن کارساز نیست! [۹] پارلمان مکه این پیشنهاد ظالمانه را به اتفاق‌آراء تصویب کرد، و نمایندگان طوایف مختلف قریش به خانه‌هایشان بازگشتند، و تصمیم داشتند که هرچه زودتر این قرار صادره از دارالندوه را به مرحلهٔ اجرا دربیاورند.

منبع: خورشید نبوت؛ ترجمهٔ فارسی «الرحیق المختوم» تالیف: شیخ صفی الرحمن مبارکفوری، ترجمه: محمد علی لسانی فشارکی، نشر احسان ۱۳۸۸

[۱]- سیرهٔ‌ابن‌هشام،  ج ۱، ص ۴۶۸-۴۷۰٫

[۲]- همان، ج ۱، ص ۴۷۷٫

[۳]- هشام و عیاش در بند کفار مکه ماندند، تا وقتی که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم-  مهاجرت فرمودند. روزی، گفتند: «من لی بعیاش و هشام؟» کیست که برود و عیاش و هشام را به نزد من بیاورد؟ ولیدبن ولید گفت: ای رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم-، من آن دو را به نزد شما می‌آورم! آنگاه ولید پنهانی وارد مکه شد. زنی را که برای آن دو غذا می‌برد یافت. او را تعقیب کرد تا محل اقامت آن دو را پیدا کرد. هشام و عیاش را در یک چاردیواری بدون سقف زندانی کرده بودند. شب هنگام از دیوار بالا رفت، و بند از دست و پایشان برداشت و آن دو را بر پشت شتر خویش سوار کرد و راهی مدینه شد؛ نک: سیرهٔ ابن‌هشام،‌ ج ۱، ص ۴۷۴-۴۷۶٫ [به روایتی] ورود عمر به مدینه به اتفاق بیست تن از صحابه بوده است: نک: صحیح البخاری، ج ۱، ص ۵۵۸٫

[۴]- زاد المعاد، ج ۲، ص ۵۲٫

[۵] طوری که سیاق قبلى و بعدى این جمله نشان میدهد که پیامبر اکرم -صلى الله علیه وسلم- از ابو بکر صدیق -رضی الله عنه- می خواهد که هجرت نکند و منتظر ایشان باشد… مترجم محترم گویا متوجه این موضوع نشده فرمودهٔ آنحضرت -صلی الله علیه وسلم- را بدینصورت ترجمه کرده اند که: «راه خویش در پیش گیر؛ که من نیز امیدوارم به من اذن داده شود!».

[۶]- صحیح البخاری، «باب هجره النبی و اصحابه»، ج ۱، ص ۵۵۳٫

[۷]- این تاریخ دقیق را با استفاده از تحقیقات علمی علامه محمد سلیمان منصورپوری در کتاب رحمه للعالمین (ج ۱، ص ۹۵، ۹۷، ۱۰۲، : ج ۲، ص ۴۷۱) به دست آورده‌ایم.

[۸]- دلیل بر تشکیل این جلسه در نخستین ساعات روز روایت ابن اسحاق است حاکی از اینکه جبرئیل نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم-  را از توطئه‌های این جلسه دارالندوه با خبر ساخت و به ایشان اذن هجرت داد؛ و از سوی دیگر، روایت بخاری از عایشه، مبنی بر اینکه نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم-  در «نحرالظهیره» یعنی گرماگرم آفتاب نیمروز به سراغ ابوبکر آمدند و به او گفتند: «قد أذن لی فی الخروج» به من اجازه خروج از مکه داده شد! چنانکه خواهد آمد.

[۹]- نکـ: سیرهٔ ابن‌هشام، ج ۱، ص ۴۸۰-۴۸۲٫

| ۱ فروردین ۱۳۹۱
برچسب ها :

یک دیدگاه بگذارید

جستجو
آخرین مطالب
پیوندهای محبوب
آمار سایت
  • کاربران آنلاین 37نفر
  • بازدید امروز 29143
  • بازدید دیروز 110002
  • بازید کل 100738737

این سایت در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه محفوظ میباشد.

استفاده از محتوای وااسلاماه با ذکر منبع و آدرس سایت بلامانع است. | تگ ها

Powered By Vaislamah.com - Copyright © 2010-2015 Vaislamah.com