پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه

 

باید یقین کامل داشته باشی که با قرآن زنده ای و بدون قرآن مرده

با قرآن بینایی و بدون قرآن نابینا

با قرآن هدایت یافته ای و بدون قرآن گمراه

با قرآن دانشمندی و بدون قرآن نادان

اول الله، آخر الله ، ظاهر الله، باطن الله، فقط الله

بهترین یاد خدا ورد (لااله الا الله) است

دوستان گرامی، وااسلاماه شدیدا به کمک مالی شما خیرین محترم نیازمند است با کمک به سایت در فعالیت های آن سهیم شوید کمک های خود را می توانید از طریق لینک زیر پرداخت نمایید http://vaislamah.com/donate ×
آمار کلی سایت
  • کل مطالب 2320
  • کل نظرات 9619
  • کل اعضا 1684
  • جدیدترین عضو اسحق
خبرنامه
وااسلاماه
| بازدیدها: 1156

اشاره: سرزمین شام، سرزمینی مبارک و خاستگاه بسیاری از پیامبران الهی است. بسیاری از اتفاقات مهم تاریخ اسلام در این سرزمین رخ داده است. اجساد مطهر بسیاری از انبیا، صحابه، حاکمان عادل، داعیان و اندیشمندان در این دیار آرمیده است. در شام اماکن تاریخی و دیدنی بسیاری نیز وجود دارد. تاریخ معاصر شام نیز با حوادث و فرازوفرودهای بسیاری همراه است. حال با رسیدن امواج بهار عربی به این سرزمین، سرزمین شام و کشور سوریه شاهد قیام‌های مردمی و البته حوادث خونینی است. برای آشنایی بیشتر با این سرزمین، گزارشی از سفر علامه محمّدتقی عثمانی به سرزمین شام را تقدیم خوانندگان گرامی می‌کنیم. علامه عثمانی دو بار به شام و کشور سوریه سفر و هر بار از مکان‌های تاریخی جدیدی دیدن کرده است. سفر نخست در ژانویه ۱۹۸۶م. صورت گرفته و گزارش آن در کتاب «جهانِ دیده» به چاپ رسیده است، و سفر دوم پس از نوزده‌ سال در ژانویه سال ۲۰۰۵م. صورت گرفته و گزارش آن در کتاب «سفر در سفر» منتشر شده است. ایشان در این سفرها از شهرهای دمشق، حمص، حماه و حلب دیدن کرده است. آن‌چه در پی می‌آید، متن خلاصه‌‌شده‌ای از این دو سفرنامه‌ است که در چند بخش تقدیم می‌شود.

از سال ۱۹۵۶م. که پدرم علامه مفتی محمّدشفیع عثمانی، قدس‌‌سرّه، به شام سفر کرد و از آن دیار برای‌مان گفت، شوق و اشتیاق فراوانی برای سفر به این سرزمین در وجودم پدید آمد. قرآن کریم نیز از تقدّس و برکات سرزمین شام سخن گفته است. این سرزمین، سرزمین انبیاست و از طرفی، بخشی از وقایع مهم و فراموش‌ناشدنی تاریخ اسلام در این سرزمین اتفاق افتاده است؛ ازاین‌رو، من علاقه و اشتیاق زیادی داشتم که به این سرزمین سفر کنم. با وجود این همه شور و اشتیاق، فرصتی برای چنین سفری دست نمی‌داد تا این‌که بالاخره دعوت‌نامه‌ای از طرف دکتر محمّد حمور برای سفر به شام به دستم رسید. دکتر حمور اهل سوریه و مقیم  پاریس است. وی مدیر و مؤسس مرکز “guidance finance” در امریکا است که در زمینۀ خریدوفروش املاک به مسلمانان امریکا تسهیلات ارائه می‌کند و یکی از موفق‌ترین مؤسسات در امریکا محسوب می‌شود. دکتر محمّد حمور مسئولیت بورد شرعی این مرکز را به بنده سپرده است. نشست‌های این بورد در کشورهای مختلف برگزار می‌شود. دکتر حمور علاقه‌مند بود که یکی از این نشست‌ها را در سوریه برگزار و ضمن دیدار با علما و مشایخ سوریه، از مکان‌های مقدس و تاریخی این کشور بازدید کنیم. پس از توافق اعضا، دکتر محمّد حمور اقدامات لازم برای این سفر را انجام داد. در این سفر پسر بزرگم مولانا عمران‌اشرف که از اعضای این بورد است، همچنین پسر کوچکم مولوی حسان‌اشرف و دیگر اعضای خانواده همراه من بودند.

بازدید از دانشگاه دمشق
آقای توحیداحمد، سرکنسول [وقت] پاکستان در دمشق، برنامۀ بازدید از دانشگاه دمشق را ترتیب داده بود. ما از هتل مستقیم به دانشگاه دمشق رفتیم. دکتر فتحی الدرینی، رئیس [وقت]  «کلیه الشریعه» در آنجا منتظر ما بود. من دکتر الدرینی را با کتاب‌ها و آثارش می‌شناختم. ایشان در زمینۀ اصول فقه و مسائل جدید فقهی، کتاب‌های تحقیقی زیادی نوشته است که یکی از این کتاب‌ها با نام «المناهج الاصولیه» در کتابخانۀ شخصی‌ام موجود است. آقای توحیداحمد بنده را به ایشان معرفی کرد. دکتر الدرینی و دیگر استادان کلیه الشریعه با لطف و صمیمت بسیار از ما استقبال کردند. در این دیدار در مورد موضوعات مختلف علمی بحث و گفت‌وگو شد و در پایان، دکتر الدرینی دورۀ کاملی از آثارش را به بنده هدیه کرد. در گذشته کلیه الشریعه دانشگاه دمشق، از معتبرترین مراکز علمی‌ ـ تحقیقی در جهان عرب بوده و پس از دانشگاه الازهر مصر و دانشگاه الزیتونه تونس، در جایگاه سوم قرار داشته است. متأسفانه بر اثر سیاست‌های استبدادی حکومت وقت، علمای برجسته و صاحبان علم و فضل مجبور به ترک این دیار شدند، و در نتیجه، سطح علمی این دانشگاه تنزل پیدا کرد و تدین نیز در فضای آن کم‌رنگ شد. گرچه در دانشگاه دمشق اختلاط دختر و پسر وجود دارد، اما دانشجویان محجبه نیز در میان آن‌ها به‌چشم می‌خوردند. ظهر به هتل بازگشتیم و تا عصر استراحت کردیم. آقای توحیداحمد، آقای عنایت، منشی دوم سفارتخانه را به‌عنوان راهنما به ما معرفی کرد. ایشان هنگام نماز عصر به هتل آمد و ما به‌اتفاق هم به بازدید از مکان‌های تاریخی دمشق پرداختیم.

شهر دمشق
دمشق، پایتخت سوریه یکی از قدیمی‌ترین شهرهای آباد و مسکونی جهان است. این شهر از زمان‌های قدیم جایگاه مهمی را در زمینه‌های علمی، فرهنگی، سیاسی، هنری، تجاری و صنعتی به خود اختصاص داده است. در رابطه با آغاز آبادانی این شهر اقوال مختلفی وجود دارد. از برخی روایات چنین معلوم می‌شود که حضرت نوح، علیه‌السلام، پس از این‌که طوفان فروکش کرد و کشتی در کناری پهلو گرفت، دو روستای «حرّان» و «دمشق» را آباد کرد و براین‌اساس، این دو دهکده پس از طوفان نوح، نخستین مناطق مسکونی روی زمین محسوب می‌شوند. در برخی روایات آمده که اسم برده و غلام حضرت ابراهیم، علیه‌السلام، دمشق بوده و این برده نخستین کسی بوده که در این منطقه سکنا گزیده است، ازاین‌رو این آبادی، دمشق نام گرفته است. بعضی از مؤرخان نوشته‌اند که ذوالقرنین در این منطقه می‌زیسته است، و برخی نیز آبادسازی این منطقه را به بردۀ اسکندر مقدونی نسبت می‌دهند. (مختصرتاریخ دمشق لابن‌منظور:۱/ ۴۳ـ۴۵) از این روایت‌های متفاوت، نتیجه‌ای قطعی به دست نمی‌آید، اما این امر مسلم است که این شهر قدمت چند هزار ساله دارد. در عهدنامۀ قدیم بابل نیز از این شهر نام برده شده است، و از زمانی که کار تدوین تاریخ آغاز شده، این شهر با همین اسم معرفی شده است؛ برهمین‌اساس گفته‌ می‌شود دمشق کهن‌ترین شهر جهان است که تاکنون آباد و مسکونی است. (دایره‌المعارف بریتانیکا:۱/ ۷) پیش از اسلام ابرقدرت‌های بی‌شماری بر این شهر فرمان‌روایی کرده‌اند. هنگام ظهور اسلام این شهر مرکز تجاری امپراتوری بیزانس/ روم شرقی بود. در دوران خلافت حضرت عمر، رضی‌الله‌عنه، سپاه اسلام به فرماندهی حضرت ابوعبیده‌بن‌جرّاح، رضی‌الله‌عنه، این شهر را فتح کرد و آن را پایتخت ایالت شام قرار داد. در عهد حضرت عمر، حضرت معاویه، رضی‌الله‌عنه، استاندار شام شد. پس از شهادت حضرت علی، رضی‌الله‌عنه، حضرت معاویه دمشق را دارالخلافۀ جهان اسلام قرار داد و این شهر به مدت صد سال پایتخت دولت اسلامی بود که قلمرو آن از اقیانوس اطلس تا اقیانوس هند گسترده بود. ازآن‌جاکه حضرت ابراهیم علیه‌السلام ـ جد بزرگوار تقریباً یک‌صد هزار پیامبرـ  شام را دارالهجرت خود قرار داد، لذا بیشتر انبیایی که احوال آنان تا حدودی روشن است، در سرزمین شام دیده به جهان گشوده‌اند و کوه‌ قاسیون دمشق یکی از پایگاه‌های مهم دعوت و تبلیغ آنان بوده است. بعد از این‌که دمشق به‌دست مسلمانان فتح شد، تعداد زیادی از صحابۀ جلیل‌القدر پیامبر، صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم، در این شهر سکنا گزیدند، لذا اگر دمشق را شهر انبیا و صحابه بگویم سخن گزافی نخواهد بود و همانا جای جای این شهر وقایع به یادماندنی‌ای از تاریخ اسلام را با خود به همراه دارد. شهر دمشق ۲۲۰۰ پا (۶۶۰ متر) از سطح دریا ارتفاع دارد و آب‌و‌هوای آن‌ بسیار دلپذیر است؛ در زمستان برف می‌بارد و در تابستان شب‌های سرد و خنکی دارد. نهر بُرده از کنار شهر می‌گذرد و آب شرب و کشاورزی دمشق را تأمین می‌کند.

منطقه سیاحتی غوطه
آقای عنایت در آغاز این سفر علمی ـ سیاحتی ما را به منطقۀ غوطه برد. غوطه از توابع شهر دمشق است و باغ‌‌وبستان‌ها، طراوت، سرسبزی و طبیعت زیبا و دلپذیر آن در دنیا، مشهور، بلکه ضرب‌المثل است. جغرافی‌دان مشهور علامه حموی، رحمه‌الله، می‌نویسد: «هی بإلاجماع أنزه بلاد الله وأحسنها منظراً، و هی إحدی جنان الأرض الاربع: و هی الصُغد، و الأبلّه، و شعب بوّان و الغوطه؛ غوطه به اجماع [اهل نظر] یکی از پاکیزه‌ترین و زیباترین مناطق و یکی از بهشت‌های چهارگانه روی زمین است که عبارت‌اند از: صُغد/سُغد [در سمرقند]، أبلّه [در بصره]، شعب بوّان [در استان فارس ایران]، و غوطه [در دمشق].» (معجم البلدان للحموی:۲۱۹/۱۴) روزگاری این منطقه سرشار از باغ‌ها، کوه‌ها، چشمه‌سارها و نهرها بود و به‌همین‌ علت زیباترین منطقۀ روی زمین محسوب می‌شد. اکنون نیز باغ‌های انبوه انجیر و زیتون در غوطه وجود دارد، اما این طبیعت زیبا دستخوش حوادث روزگار شده و اکنون آن شادابی و نشاط پیشین را ندارد؛ به‌همین‌خاطر آن تصوری که از مطالعۀ کتاب‌ها دربارۀ غوطه در ذهن داشتم، با آن‌چه مشاهده کردم بسیار متفاوت بود. طبیعت این منطقه هنوز سرسبز و شاداب است، اما دیگر در میان مناظر و چشم‌اندازهای زیبای جهان امروز جایی ندارد. وضعیت انقلاب‌ها و دگرگونی‌های این دنیا طوری است که نشاط و سرزندگی هیچ چیزی در آن پایدار نیست؛ هر جوانی‌ای را پیری باید و هر هستی‌ای را نیستی. در شهر غوطه به همراه آقای عنایت بر مزار حضرت سیده زینب‌ بنت‌ علی، خواهر حضرت حسین، رضی‌الله‌عنهم، رفتیم. حضرت زینب نوۀ دختری رسول‌اکرم، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، و دختر حضرت ‌علی‌ و حضرت فاطمه، و خواهر حضرت حسن و حسین، رضی‌الله‌عنهم، است. حضرت زینب در زمان پیامبراکرم، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم،‌ دیده به جهان گشود، اما بسیار کم‌سن‌وسال بود که حضرت علی او را به عقد برادرزاده‌اش، حضرت عبدالله‌بن‌جعفر، رضی‌الله‌عنه، درآورد. در واقعۀ کربلا ایشان هم‌رکاب برادرش حضرت حسین بود. پس از شهادت حضرت حسین، ایشان و سایر اهل‌بیت را به دمشق بردند. حضرت زینب بانویی خردمند، و در فصاحت ‌و ‌بلاغت مشهور بود. (طبقات ابن‌سعد:۴۶۵/۸٫ الاصابه:۳۱۵/۴) غم‌واندوه ایشان از شهادت برادرش حضرت حسین قابل تصور نیست، ولی مسلماً آن را در چارچوب شرع اظهار کرده است؛ لذا نوحه‌سرایی‌های غیرمعمولی که از ایشان در برخی روایات‌ نقل شده است، همه غیرمستندند، و قطعاً نوۀ رسول‌الله، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، از این نوع عزاداری‌ها و نوحه‌سرایی‌هایی که به ایشان منسوب می‌کنند، مبراست. مزاری در مصر نیز به حضرت زینب منسوب است، اما از هیچ روایت مستندی ثابت نیست که حضرت زینب به مصر رفته باشد، اما بعد از واقعۀ کربلا آمدنش به دمشق ثابت است. لذا وجود مزار ایشان در دمشق به نسبت مصر بیشتر قرین صواب است؛ گرچه این نیز در بعضی روایات آمده است که یزید، حضرت زینب و سایر اهل‌بیت را با اعزاز و اکرام فراوان به مدینه فرستاد و حضرت زینب و سکینه به پاس تشکر، مقداری از جواهرات خود را برای یزید فرستادند و یزید آنها را مسترد کرد و گفت، من اگر با شما نیک‌رفتاری کردم برای طمع دنیوی نبوده، بلکه فقط برای حق خویشاوندی شما با پیامبراکرم، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، بوده است. والله سبحانه أعلم.(أعلام النساء:۲/ ۹۸) آرامگاه حضرت زینب مانند مرقد سایر اهل‌بیت، در عمارتی با شکوه قرار دارد. معماری مناره‌‌ها و گنبدها به سبک مزارهای عراقی است. ما وارد صحن آرامگاه شدیم. در آنجا زائران شیعه با مرثیه‌خوانی و نوحه‌سرایی شوروشیونی به‌پا کرده بودند که مجالی برای شنیدن صدای دیگری نبود. نزدیک شدن به مزار نیز چندان آسان نبود و تجمع کاروان‌های زائر مانع از نزدیک شدن به قبر می‌شد. الله‌تعالی بر ارواح اهل‌بیت، رضی‌الله‌عنهم، رحمت‌های بی‌پایان خود را نازل کند.

قبرستان الباب الصغیر
پس از بازدید از غوطه به الباب الصغیر، کهن‌ترین قبرستان دمشق رفتیم. در این قبرستان صحابه، تابعین و بزرگان بی‌شماری دفن شده‌اند. می‌گویند زمانی‌که مسلمانان دمشق را فتح کردند، از این دروازه وارد شهر شدند. در این‌ نبرد بسیاری از سپاهیان اسلام شهید و در همین‌جا دفن شدند و  پس از مدتی آنجا را قبرستان عمومی قرار دادند. اسم این مکان پیش‌تر «باب توما» بود، سپس «الباب الصغیر» یا «ظاهر دمشق» نام گرفت. (تهذیب تاریخ ابن‌عساکر:۱/ ۲۶۴) شمار صحابه‌ای که در این قبرستان دفن شده‌اند، بسیار است. من در ادامه به اختصار به بیان مطالبی دربارۀ برخی از آن بزرگواران که توفیق حضور بر جوار مزارشان را یافتیم و سلامی به ارواح مطهرشان عرض کردیم، خواهم پرداخت.

بر سر مرقد حضرت بلال
اولین مرقدی که در جوار آن حاضر شدیم، منسوب به حضرت بلال، رضی‌الله‌عنه، بود. حضرت بلال قبل از ظهور اسلام برده بود. ایشان جزو نخستین گروندگان به دین اسلام است؛ چنان‌که در همان دور آغازین بعثت، حضرت عمر‌و‌بن‌عبسه، رضی‌الله‌عنه، از پیامبراکرم‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، پرسید: در تبلیغ این پیام (توحید) چه کسی شما را همراهی می‌کند؟ پیامبر پاسخ داد: «حرّ و عبد؛ یک آزاده و یک برده.» منظور از آزاده، حضرت ابوبکر صدّیق، و منظور از برده، حضرت بلال، رضی‌الله‌عنهم، است.(صحیح مسلم، باب اسلام عمروبن‌عبسه) حضرت بلال بعد از اسلام آوردن سخت‌ترین شکنجه‌ها را متحمل شد. آن واقعه مشهور است که هر روز آقایش ایشان را زیر آفتاب سوزان نیمروز روی سنگریزه‌های داغ و گداخته می‌خواباند و او را مجبور به پرستش لات و عزّی می‌کرد، اما او جز «اَحد، اَحد» چیز دیگری بر زبان نمی‌آورد. سرانجام حضرت ابوبکر صدّیق او را خرید و آزاد کرد. پس از آن، حضرت بلال در سفروحضر در خدمت حضرت رسول،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، و مؤذن رسمی ایشان بود. برای بیان جایگاه و فضیلت حضرت بلال همین حدیث کافی است که باری پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، بعد از نماز صبح از حضرت بلال پرسید: آن عمل نیکویت را که نزد تو بسیار پسندیده و نویدبخش است، به من بگو؛ من دیشب صدای پاهای تو را در بهشت شنیدم. حضرت بلال گفت: من در طول شبانه‌روز، هرگاه وضو می‌‌گیرم، هر مقدار که توفیق بیابم برای پروردگارم نماز می‌خوانم. (طبقات ابن‌سعد، ص۱۶۷ج۳/ ۱) روزگاری حضرت بلال در شهر مکه برای گفتن کلمۀ طیبه مورد اذیت‌وآزار قرار گرفت، اما هنگام فتح مکه پیامبراکرم، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، به حضرت بلال دستور داد که بالای خانۀ کعبه برود و اذان بگوید. و ایشان برای اولین‌بار بر بام کعبه اذان گفت. (تاریخ مکه للأزرقی) پس از رحلت پیامبراکرم، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، حضرت بلال مدینۀ طیبه را ترک کرد و برای جهاد به شام رفت و در آنجا اقامت گزید. از برخی روایات معلوم می‌شود که در عهد خلافت ابوبکر، ‌‌رضی‌الله‌عنه، به شام رفت و از بعضی روایات چنین معلوم می‌شود که حضرت ابوبکر ایشان را نزد خود نگه‌ داشت و مانع رفتن‌شان شد و ایشان در عهد خلافت امیرالمؤمنین حضرت عمر، رضی‌الله‌عنه، به شام هجرت کرد. در روایتی آمده است که حضرت بلال شبی در شام، پیامبر، صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم، را به خواب دید که به ایشان فرمود: این چه بی‌وفایی‌ای است؟ آیا وقت آن نرسیده که به زیارت ما بیایی؟ حضرت بلال از خواب برخاست و بسیار غمگین و اندوهگین شد. فوراً سوار بر مرکبی، راهی مدینۀ طیبه شد. مقابل روضۀ اقدس حاضر شد و بسیار گریست. حضرات حسن ‌و حسین نزد او آمدند، و چون آنان را دید، در آغوش‌شان گرفت. آن دو گفتند مشتاقیم صدای اذان شما را بشنویم. حضرت بلال پشت‌بام رفت و اذان گفت. چون «الله‌اکبر، الله‌اکبر» گفت، ماتم و اندوهی بر مدینۀ طیبه حاکم شد، و چون «أشهد أن لاإله‌إلاالله» گفت، شوروشیون در مدینه طنین انداخت، و چون «أشهد أنّ محمّد رسول‌الله» گفت، زنان خانه‌نشین نیز با بی‌تاب از خانه‌ها بیرون آمدند و از همدیگر ‌می‌پرسیدند: آیا رسول‌الله، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، دوباره مبعوث شده است! می‌گویند مدینه تا آن زمان چنین روز غم‌انگیزی را به خود ندیده بود.(اسدالغابه:۱/ ۲۴۴ـ۲۴۵) سند این روایت ضعیف است و در مقابل، در روایتی دیگر با سندی قوی‌تر چنین آمده است که این واقعه در شام اتفاق افتاد؛ هنگامی‌که حضرت عمر، رضی‌الله‌عنه، به شام تشریف برد، از حضرت بلال خواست اذان بگوید و چون بلال اذان گفتن را شروع کرد، همۀ مردم گریستند و روزی اندوهگین‌تر از این روز مشاهده نشده بود.(سیر اعلام‌ النبلاء للذهبی: ۱/ ۳۵۷) از سیرت حضرت بلال، رضی‌الله‌عنه، چنین معلوم می‌شود که پس از رحلت رسول‌اکرم، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، وی در هر لحظۀ زندگی، در انتظار این بود که به زیارت پیامبر مشرف شود؛ چنان‌‌که در هنگام وفات، بی‌اختیار این بیت را زمزمه می‌کرد: «غداً نلقی الأحبّه/ محمداً و حزبه؛ فردا با دوستان عزیزم ملاقات خواهم کرد، با محمّد،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، و اصحاب گرامی‌اش.» همسر حضرت بلال چون سکرات موت را در چهرۀ شوهرش دید، گفت: «واویلاه!/ وای افسوس!» و حضرت بلال در جواب گفت: «وافرحاه!/ عجب شادی و خوشی‌ای.» (سیر اعلام ‌النبلاء للذهبی:۱/ ۳۵۹) دربارۀ مرقد حضرت بلال سه نظر وجود دارد؛ یکی این‌که مرقد حضرت بلال در قبرستان الباب‌الصغیر دمشق قرار دارد، دوم این‌که مزار ایشان در شهر داریا است، و سوم این‌که آرامگاه ایشان در شهر حلب واقع است؛ اما قاطبۀ علما بر این اتفاق‌‌نظر دارند که حضرت بلال در قبرستان الباب‌الصغیر دمشق دفن است. هنگام حضور بر مزار حضرت بلال، رضی‌الله‌عنه، حالت روحی خاصی به من دست داد و واقعات رشک‌آور زندگی ایشان در ذهنم تداعی می‌شد. اتباع حضرت رسول‌اکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، ایشان را از کجا به کجا رساند. سران و بزرگان قریش که در تمام شبه‌جزیرۀ عرب مورد احترام و اعزاز بودند و خاندان‌های باعزت و اصیل عرب در مقابل آنها کرنش می‌کردند، همین انسان‌ها چون از اسلام روی برگرداندند در وادی ذلت‌وخواری گم شدند و امروز هیچ‌کس آنها را شایستۀ احترام نمی‌داند؛ امّا این بردۀ حبشی که در بردگی زندگی به‌سر می‌کرد و هیچ‌کس حاضر نبود با او به محبت و با انسانیت رفتار کند، چون بردگی اسلام و اتباع پیامبر‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، را برگزید، برای همیشه یادش زنده و جاوید ماند. پدر بزرگوارم، علامع مفتی‌ محمّدشفیع، قدس‌الله‌سره، همین نکته را در قالب شعری به زبان عربی در وصف حضرت بلال، چنین بیان می‌کند: «فداک ابوجهل أخو الذل و العمی/ وإنّ بلالاً فاق أحرار حمیرا؛ ای بلال! ابوجهل ذلیل و کوردل فدایت باد. و همانا بلال از آزادگان حمیر پیشی گرفت.»

مرقد حضرت عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم
در کنار مزار حضرت بلال، قبر دیگری است که اسم حضرت عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم بر سنگ‌قبر آن حک شده است. حضرت عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم، رضی‌‌الله‌عنه، مؤذن دوم رسول‌الله،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، بود که بیشتر برای نماز صبح اذان می‌گفت. حضرت عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم از ساکنان مکۀ مکرمه و پسردایی حضرت ام‌المؤمنین خدیجه‌، رضی‌الله‌عنها، بود. در کودکی بینایی‌اش را از دست داده بود. در آغاز هجرت، پرنگ های بیشتریش از پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، به مدینه رفت و در آنجا اقامت گزید. دو آیۀ قرآن دربارۀ ایشان نازل شده است: یکی بخشی از آیۀ «لایستوی القاعدون من المؤمنین غیر أولی ‌الضرر و المجاهدون فی ‌سبیل‌الله»(نساء:۹۵). هنگام نزول این آیه حضرت عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم از این‌که بر اثر نابینایی نمی‌توانست در جهاد شرکت کند، غمگین و افسرده شد و نزد پیامبر‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، عذر نابینایی‌اش را بیان کرد. به‌دنبال این اظهار افسوس حضرت عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم، این بخش به آیه افزوده شد: «غیر أولی ‌الضرر.» (صحیح ‌بخاری: ۴۵۹۳ـ ۴۵۹۴) همچنین آیات ابتدایی سورۀ عبس، دربارۀ حضرت‌ابن‌اُمّ‌مکتوم نازل شده است. روزی حضرت عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم برای پرسش در مورد مسئله‌ای نزد پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، آمد و چون نابینا بود نمی‌دانست که پیامبراکرم، صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم، با چه کسانی جلسه دارد، لذا بار بار از پیامبر سؤال می‌پرسید. پیامبراکرم،‌‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، [با این تصور که با ابن‌اُمّ‌مکتوم بی‌تعارف است] به سؤال ایشان توجه نکرد و به تبلیغش ادامه داد. پس از این واقعه آیات ابتدایی سورۀ عبس نازل شد: «عبس و تولّی أن جاءه الأعمی و ما یدریک لعلّه یزّکّی أَو یذّکّر فتنفعه ‌الذکری أمّا من استغنی فأنت له تصدّی و ما علیک ألا یزّکّی و أمّا من جاءک یسعی وهو یخشی فأنت عنه تلهّی»(عبس:۱ـ۱۰) در این آیه‌ها مراد از «نابینا» حضرت ابن‌اُمّ‌مکتوم است. و برای فضیلت‌ عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم همین کافی است که قرآن خشیت و خوف الهی ایشان را تأیید کرده است. در بیشتر اوقات که رسول‌‌اکرم‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم،‌ برای جهاد یا سفر دیگری از مدینۀ طیبه خارج می‌شد، حضرت‌ عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم را جانشین خود در مدینۀ طیبه مقرر می‌کرد و در مجموع، پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، ۱۷ بار ابن‌اُمّ‌مکتوم را جانشین خود در مدینۀ طیبه مقرر کرده است. (الاصابه:۲/ ۵۱۶ـ۵۱۷) گرچه قرآن کریم فرضیت جهاد را از حضرت‌ عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم ساقط کرده بود، اما ایشان بنابر شوق‌واشتیاقی که به جهاد داشت، در بسیاری از نبردها مشارکت می‌کرد و به فرماندۀ لشکر می‌گفت: « پرچم را به دست من بده چون من نابینا هستم و نمی‌توانم از میدان کارزار فرار کنم.»(طبقات ابن‌سعد:۴/ ۱۵۴) ایشان در عهد حضرت عمر‌، رضی‌الله‌عنه، در جنگ قادسیه پرچمی سیاه رنگ در دست داشت و زره‌ای به تن پوشیده بود. (طبقات ابن‌سعد: ۴/۱۵۵) احوال مربوط به حضرت‌ عبدالله ابن‌اُمّ‌مکتوم بعد از جنگ قادسیه معلوم نیست. بعضی می‌گویند که در جنگ قادسیه شهید شد و برخی می‌گویند که پس از جنگ به مدینه بازگشت و در مدینه وفات کرد. (الاصابه:۲/ ۵۱۶٫ سیر اعلام النبلاء:۱/ ۳۶۵) با وجود تحقیق و تفحص در کتاب‌ها، ذکری از سفر حضرت‌ عبدالله‌ابن‌اُمّ‌مکتوم به شام نیافتم، معلوم نیست چگونه پیکر مبارک ایشان در قبرستان الباب‌الصغیر دفن شده است، و آیا نسبت این قبر به ایشان درست است یا خیر؟

مرقد ام‌‌المؤمنین ام‌حبیبه
آرامگاه ام‌المؤمنین حضرت ام‌حبیبه، رضی‌الله‌عنها، نیز در قبرستان الباب‌الصغیر قرار دارد. اسم حضرت ام‌حبیبه، رمله است. ایشان از ازواج مطهرات پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، است. حضرت ام‌حبیبه دختر حضرت ابوسفیان، رضی‌الله‌عنه، است. حضرت ابوسفیان هنگام فتح مکه مسلمان شد و قبل از آن دشمن پیامبراکرم‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، بود. پس از کشته شدن ابوجهل و برخی دیگر از سرداران مشرکان در جنگ بدر، ایشان سردار کفار مکه شد و در غزوه‌های احد، خندق و غیره در مقابل سپاه اسلام صف‌آرایی کرد. حضرت ابوسفیان، حضرت ام‌حبیبه‌ را به عقد عبیدالله‌بن‌حجش درآورد. در خانۀ‌ ابوسفیان به‌طور شبانه‌روزی برای نابودی اسلام و مسلمانان توطئه‌چینی می‌شد، اما این جاذبۀ حقانیت دین اسلام بود که در همین خانه،‌ دختر ابوسفیان و دامادش مسلمان شدند. آن زمان اسلام آوردن به‌معنای به‌جان خریدن شکنجه‌ها و مصایب بود و اسلام آوردن در چنین خانه‌ای، جرم سنگینی بود؛ چون این خانه، مرکز دشمنان اسلام بود. حضرت ام‌حبیبه و شوهرش عبیدالله‌بن‌جحش تصمیم گرفتند از مکه هجرت کنند. در آن وقت تعدادی از مسلمانان به حبشه هجرت کرده بودند، این زن‌وشوهر نیز به حبشه هجرت کردند. در آن‌جا خداوند به آن‌ها فرزند دختری به نام حبیبه عطا کرد که به خاطر همان دختر به ایشان ام‌حبیبه می‌گویند. شبی حضرت ام‌حبیبه در خواب دید که چهرۀ شوهرش عبیدالله‌بن‌جحش به‌صورت زشتی مسخ شده است. با ترس از خواب بیدار شد و با خود اندیشید که شاید تحول ناگواری در عبیدالله‌بن‌جحش به‌وجود می‌آید. نزد عبیدالله‌بن‌جحش رفت. شوهرش گفت: من در مورد همۀ ادیان اندیشیدم و پس از تأمل و تفکر به این نتیجه رسیدم که دین مسیح بهترین دین است و من به دین مسیح گرویدم. حضرت ام‌حبیبه فوراً خوابش را برای عبیدالله بیان کرد و کوشید او را از ارتداد باز دارد، اما هدایت برایش مقدر نبود. عبیدالله به خواب همسرش اعتنا نکرد و به شراب‌خوری روی آورد و در همان حالت ارتداد دنیا را وداع گفت. تنهایی و درماندگی حضرت ام‌حبیبه در آن هنگام قابل تصور نیست! ایشان به خاطر اسلام از پدر، برادر و خاندانش بریده بود. وطنش را نیز ترک کرده بود. در دیار غربت تنها شوهرش مونس و همدمش بود که او هم مرتد شد و پس از چندی از دنیا رفت و او در دیار غربت تک‌وتنها ماند. در همین حالت یأس و نومیدی، شبی در خواب دید که شخصی او را با لقب «ام‌المؤمنین» صدا می‌زند. ایشان خوابش را این‌گونه تعبیر کرد که با پیامبراکرم، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، ازدواج می‌کند. چند روزی از این خواب نگذشته بود که در خانه‌اش به صدا درآمد. چون در را باز کرد، دید که کنیز پادشاه حبشه که ابرهه نام داشت، دم در ایستاده است. کنیز گفت: پادشاه مرا فرستاده است تا این پیغام را به تو برسانم که پیامبر اسلام،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، طی نامه‌ای به پادشاه مأموریت داده است تو را به عقد پیامبر، صلّی‌الله‌علیه‌وسلّم، دربیاورد. لذا شخصی را وکیل خود قرار بده تا مراسم عقد انجام گیرد. حضرت ام‌حبیبه از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد به‌گونه‌ای که تمام جواهراتش را به کنیز مژدگانی داد و به حضرت خالد‌بن‌سعیدبن‌العاص، رضی‌الله‌عنه، پیام فرستاد که شما وکیل من در این عقد نکاح هستی. نجاشی حضرت جعفربن‌ابی‌طالب و دیگر مسلمانان را جمع‌ و خطبۀ عقد را جاری کرد و از طرف پیامبر،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، مبلغ چهارصد دینار برای ام‌حبیبه مهر مقرر کرد و به حضرت خالد‌ تحویل داد و ایشان نیز پذیرفت. پس از مراسم عقد، حاضران چون برخاستند، پادشاه گفت: اندکی درنگ کنید. سنّت انبیای کرام است که بعد از مراسم نکاح، ولیمه می‌دهند، لذا به آنان غذا داد، سپس متفرق شدند. ام‌حبیبه، رضی‌الله‌عنها، می‌‌گوید، خواستم صد دینار از مهریه‌ام را به ابرهه کنیز پادشاه هدیه کنم، اما کنیز گفت که پادشاه از این‌که از شما چیزی بگیرم، مرا بازداشته است و تأکید کرده که جواهرات شما را دوباره به شما برگردانم، در عوض آنها خود ایشان هدایایی به من داده است. نجاشی ، رضی‌الله‌عنه، هدایای با ارزشی از جمله عطر شاهی را به حضرت ام‌حبیبه هدیه کرد و با احترام و اکرام خاصی برنامۀ سفر ایشان را به مدینۀ طیبه تدارک دید. هنگامی که حضرت ام‌حبیبه، رضی‌الله‌عنها، آماده رفتن شد، ابرهه نزد ایشان آمد و گفت: من نیز مسلمان شده‌ام، سلام مرا به پیامبر‌اکرم‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، برسانید. حضرت‌ ام‌حبیبه به او وعده داد که سلامش را خواهد رساند و با آن‌ها وداع کرد. چون به مدینۀ طیبه رسید، سلام ابرهه را به پیامبر‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، رساند. حضرت ام‌حبیبه واقعه را برای پیامبراکرم،‌‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، تعریف کرد و پیامبر با شنیدن این ماجرا لبخندی زد و برای ابرهه دعای خیر کرد. (طبقات ابن‌سعد: ۴/ ۹۷ـ۹۸٫ سنن ابوداود) بعد از این‌ واقعه ام‌حبیبه، رضی‌الله‌عنها، زوجۀ مطهرۀ حضرت رسول‌اکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، و ام‌المؤمنین قرار گرفت. از دیگر سو ابوسفیان که دشمن سرسخت مسلمانان بود، چون باخبر شد که دخترش با پیامبر ازدواج کرده است، با وجود دشمنی شدید گفت: محمّد از آن انسان‌هایی است که پیام و درخواست او رد نمی‌شود. در صلح حدیبیه میان مسلمانان و مشرکان مکه آتش‌بس اعلام شده بود و چون کفار این معاهده را نقض کردند، صلح نیز پایان یافت و ابوسفیان احتمال می‌داد هر آن ممکن است که پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، به مشرکان مکه حمله کند، لذا برای تمدید مدت آتش‌بس به نزد پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، به مدینۀ طیبه آمد. اما پیامبراکرم‌، صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، پیشنهاد او را نپذیرفت. در این هنگام ابوسفیان با خود اندیشید که نزد دخترش ام‌حبیبه برود و از او بخواهد که نزد پیامبر برایش سفارش کند. طبق قانون و رسم دنیا این توقع و انتظار ابوسفیان از دخترش بی‌جا نبود. لذا ابوسفیان نزد ام‌حبیبه رفت. پس از احوال‌پرسی، چون ابوسفیان خواست روی تشَکی که آن‌جا پهن بود بنشیند، ام‌حبیبه فوراً آن را جمع ‌کرد. ابوسفیان پرسید: آیا تشک لایق من نیست یا من سزاوار آن نیستم؟ ام‌حبیبه جواب داد: این تشک رسول خدا است و شما هنوز به نجاست کفر و شرک مبتلا هستید. ابوسفیان چون این جواب را از دخترش شنید، به خود لرزید و گفت: پس از جدایی از من، چه اندازه دگرگون و متحول شده‌ای! ام‌حبیبه بعد از رحلت پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، ۳۰ الی۴۰ سال زندگی کرد. حضرت معاویه، رضی‌الله‌عنه، برادر ایشان است؛ به‌همین‌خاطر با لقب «خال‌المؤمنین/ دایی مسلمانان» مشهور است.  زمانی‌که حضرت معاویه خلیفۀ مسلمانان شد، حضرت ام‌حبیبه برای ملاقات برادرش به دمشق رفت. حضرت معاویه مسائل فقهی زیادی را از حضرت ام‌حبیبه آموخت و احادیث زیادی را از خواهرش روایت کرد. برخی از علما می‌گویند که حضرت ام‌حبیبه پس از این نیز در دمشق اقامت گزید و در همین‌جا رحلت کرد و در قبرستان الباب‌الصغیر دفن شد. حافظ ابن‌عساکر قبر ایشان را در قبرستان الباب‌‌الصغیر ذکر کرده است. (تهذیب‌ تاریخ ‌ابن‌عساکر: ۱/ ۲۶۴) اما حافظ ذهبی به‌شدت این نظر را رد می‌کند و می‌گوید که قبر حضرت ‌ام‌حبیبه در مدینۀ منوره است. (سیراعلام‌‌النبلاء:۲/ ۲۲۰) والله‌ سبحانه ‌و تعالی أعلم.

مرقد حضرت اسماء بنت یزید
در کنار مزار حضرت ام‌حبیبه، قبر دیگری است که بر سنگ‌قبر آن، اسم حضرت ام‌سلمه نوشته شده است. عموم مردم آن‌جا می‌گویند که این مقبرۀ حضرت ام‌سلمه زوجۀ مطهرۀ ‌رسول‌اکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، است، اما من این گفته را نمی‌پذیرم؛ چون مرقد حضرت‌ام‌سلمه در مدینۀ منورۀ قرار دارد. وجود مرقد ام‌سلمه در دمشق از این لحاظ نیز درست نیست که در هیچ کتاب تاریخی‌ای، از سفر حضرت ام‌سلمه به دمشق ذکری به میان نیامده است. در کتاب سیر اعلام النبلاء حافظ ذهبی خواندم، آن بانویی که در قبرستان البا‌ب‌الصغیر دمشق به نام ام‌سلمه دفن است، حضرت ام‌المؤمنین ام‌سلمه، رضی‌الله‌عنها، نیست، بلکه بانویی از انصار به‌نام اسماء بنت یزید رضی‌الله‌عنهاست. (سیراعلام ‌النبلاء:۲/ ۲۲۰) کنیۀ ایشان نیز ام‌سلمه بوده، لذا این اشتباه به‌وجود آمده است. حضرت اسماء بنت یزید، رضی‌الله‌عنها، دخترعموی حضرت معاذ بن ‌جبل، رضی‌الله‌‌عنه، بود. ایشان خطیبی توانا و با لقب «خطیبه‌النساء» مشهور بود. ایشان احادیث زیادی را از پیامبراکرم،‌‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، روایت کرده است. در زمان حضرت‌ عمر، رضی‌الله‌عنه، حضرت اسماء بنت یزید همراه با دیگر زنان مسلمان در معرکۀ سخت و سرنوشت‌ساز یرموک مشارکت داشت؛ این بانوان، خویشاوندان زخمی خود را مداوا و زخم‌های آنان را پانسمان و در هنگام شدت پیکار، مجاهدان را تشویق و تحریض می‌کردند. در غزوۀ یرموک شدت نبرد به قدری زیاد بود که بانوان نیز مجبور به پیکار تن‌به‌تن با دشمنان شدند؛ چنان‌که حضرت اسماء بنت یزید، رضی‌الله‌عنه، ستون خیمه‌اش را برداشت و به کمک آن ۹ سرباز رومی را به درک واصل کرد؛ رضی‌الله‌عنها و ارضاها.(الاصابه:۴/ ۲۲۹٫ طبقات ابن‌سعد:۸/ ۲۸۵)

مرقد حضرت‌ اسماء بنت عمیس
مزار حضرت اسماء بنت عمیس، رضی‌الله‌عنها، نیز در همین قبرستان واقع است. حضرت اسماء بنت عمیس از صحابه مشهور است. ایشان خواهر ناتنی ام‌المؤمنین حضرت میمونه، رضی‌الله‌عنها، بود و در روزهای آغازین بعثت ایمان آورد. حضرت اسماء بنت عمیس ابتدا با حضرت جعفر طیار، رضی‌الله‌عنه، ازدواج کرد و با او به حبشه هجرت کرد. در سال هفتم هجری همراه شوهرش از حبشه به مدینۀ طیبه آمد. حضرت جعفر در غزوۀ موته شهید شد. سپس رسول‌اکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، اسماء بنت عمیس را به عقد حضرت ابوبکر صدیق، رضی‌الله‌عنه، درآورد. حضرت اسماء بنت عمیس در حجه‌الوداع همراه کاروان پیامبراکرم،‌ صلّی‌الله‌‌علیه‌وسلّم، رهسپار مکه شد و در مسیر راه در ذوالحلیفه زایمان کرد و محمّد بن ‌ابوبکر متولد شد. باوجوداین، باز هم احرام بست و به سفر حج ادامه داد. حضرت اسماء بنت‌ عمیس به‌دستور حضرت ابوبکر از حضرت فاطمه، رضی‌الله‌عنها، در مرض وفاتش پرستاری ‌کرد. اسماء بنت‌ عمیس پس از وفات حضرت‌ ابوبکر صدیق با حضرت علی ازدواج کرد و از این ازدواج صاحب دو فرزند شد. روزی میان دو فرزندش محمّد بن ‌ابی‌بکر و محمّد بن ‌جعفر گفت‌وگویی رخ داد؛ محمّد بن‌ ابی‌بکر گفت پدر من (صدّیق اکبر) افضل است و محمّد بن ‌جعفر گفت پدر من (جعفر طیار) افضل است. حضرت علی به اسماء بنت عمیس گفت: تو میان این دو قضاوت کن. حضرت اسماء پاسخ داد: من در عرب‌ها جوانی بهتر از جعفر، و در میان‌سالان بهتر از ابوبکر نیافتم. حضرت علی‌ به مزاح گفت: تو که برای ما هیچ‌ فضیلتی نگذاشتی؛ اما اگر غیر از این پاسخ می‌دادی، من ناراحت می‌شدم. حضرت اسماء گفت: این سه شخصیت، که شما در رتبۀ سوم آنان قرار داری، همه انسا‌ن‌های خوب و نیکویی هستند. (فتوح البلدان للبلاذری:۱۴۹)

علامه محمد تقی عثمانی
ترجمه: محمد ذاکری فر

منبع: مجله ندای اسلام

| ۲۸ دی ۱۳۹۱

یک دیدگاه بگذارید

جستجو
آخرین مطالب
پیوندهای محبوب
آمار سایت
  • کاربران آنلاین 18نفر
  • بازدید امروز 34280
  • بازدید دیروز 116155
  • بازید کل 100633872

این سایت در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه محفوظ میباشد.

استفاده از محتوای وااسلاماه با ذکر منبع و آدرس سایت بلامانع است. | تگ ها

Powered By Vaislamah.com - Copyright © 2010-2015 Vaislamah.com