پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه

 

باید یقین کامل داشته باشی که با قرآن زنده ای و بدون قرآن مرده

با قرآن بینایی و بدون قرآن نابینا

با قرآن هدایت یافته ای و بدون قرآن گمراه

با قرآن دانشمندی و بدون قرآن نادان

اول الله، آخر الله ، ظاهر الله، باطن الله، فقط الله

بهترین یاد خدا ورد (لااله الا الله) است

آمار کلی سایت
  • کل مطالب 2335
  • کل نظرات 9754
  • کل اعضا 1707
  • جدیدترین عضو MEHDI7
خبرنامه
وااسلاماه
| بازدیدها: 507

ولادت و پرورش موسی

فرعون‌، به نافرمانی و گمراهی خود ادامه می‌داد و در زمین راه تکبر و برتری‌ طلبی در پیش می‌گرفت و گروهی از رعایای خود را که از قوم بنی‌اسرائیل بودند، ذلیل نموده بود، چون‌که آن قوم در سایه‌ی حکومت فرعون زندگی بسیار سختی را سپری و تنگی و شدت آن زندگی را تحمل ‌کرده بودند و در همان هنگام ‌که بنی‌اسرائیل‌، در زندگی سخت و حالت ناگوار خود دست و پا می‌زدند و کمر خم‌ کرده بودند، ‌کاهن‌، نزد فرعون آمد و به او گفت‌: در میان بنی اسرائیل نوزادی به دنیا می‌آید که ملک و سلطنت تو، به دست او از بین می‌رود. فرعون سخت برآشفت و سرگشته و حیران ‌گشت و هرچه بیشتر بر گمراهیش افزود، پسران بنی‌اسرائیل را کشت و دختران آن‌ها را باقی ‌گذاشت‌؛ اما قدرت خداوند بالاتر از آن است‌ که تدبیر باطلی بتواند با آن مقابله نماید، زیرا در ازل چنان مقدر نموده بود که این قوم ستم‌دیده‌، ملک و سلطنت این طاغوت زورگو را به دست طفلی‌ که در خانه او مانند گلی ‌که از میان بوته‌ی خار و یا سپیده‌ دمی که از بستر تاریکی سر برمی‌آورد، به ارث ببرند. خداوند بنی‌اسرائیل را قدرت بخشید و سرزمین مصر و شام را میراث آن‌ها گردانید و به فرعون و هامان۱‌ و سپاهایانشان آن چیزی را که از آن می‌ترسیدند، نشان داد.

یُوکابِد۲، درگوشه‌ای از منزلش نشسته و درد زایمان او را دربرگرفته بود و قابله‌ای را فرا خوانده بود تا او را برای چنین حالتی آماده نماید و قابله به‌کار خود مشغول شد و هنگامی ‌که موسی به دنیا آمد، اضطراب و نگرانی درون او را فراگرفت، اما محبت نوزاد چنان در دلش جای‌ گرفت ‌که بر زندگی و بقای او حریص شد و از این‌رو خبر ولادت موسی به‌گوش فرعون‌، که دشمن نوزادان بنی‌اسرائیل بود، نرسید.

سه ماه بر این منوال گذشت تا این‌که فرعون جاسوسان خود را در شهر پراکنده نمود تا به جست‌وجوی اطفال بپردازند؛ در این شرایط‌، خداوند به مادر موسی الهام نمود که صندوقی آماده نماید و فرزندش را در آن بگذارد و به رود نیل بسپارد و خواهرش را در ساحل به دنبال صندوق روانه نماید تا سرانجام او را دریابد و از او خبری بیاورد و سپس خداوند، ترس‌ او را فرو نشاند و قلبش را با الهام و گفتاری بزرگ، ثابت و استوار ساخت‌.

خواهر موسی به دنبال صندوق به راه افتاد و هنگامی که دید صندوق را از آب‌ گرفته و به سمت فرعون بردند، بسیار پریشان و وحشت زده شد، اما رحمت خداوند به موسی نزدیک بود و به محض این‌که زن فرعون او را دید، خداوند، محبت موسی را در دل او انداخت و او نیز از شوهرش خواست‌ که آن‌ کودک را به فرزندی خودشان بپذیرند. و در دل یوکابد هیچ‌گونه نگرانی و دلسوزی برای نوزادش وجود نداشت‌؛ زیرا او فرزندش را به خداوند سپرده بود و دارای ایمانی ثابت و روح و روانی مستحکم و پایدار بود.

دایه‌ها برای شیر دادن به موسی ‌گسیل شدند تا شاید پستان یکی از آن‌ها را بپذیرد و تشنگی و گرسنگی‌اش برطرف شود، اما او تمام پستان‌ها را رد می‌کرد. [‌در این هنگام خواهر موسی ‌گفت‌: آیا می‌خواهید که من شما را به زنی راهنمایی‌ کنم‌ که بتواند این ‌کودک را شیر دهد؟‌] هامان اعتراض نمود و گفت‌: این دختر حتماً این ‌کودک را می‌شناسد، او را بگیرید تا از حال این ‌کودک به ما خبر دهد و چون از آن دختر پرس‌وجو نمودند،‌ گفت‌: من فقط می‌خواستم‌ که به پادشاه کمکی‌ کرده باشم‌؛ پس فرعون دستور داد کسی را که بتواند کفالت آن‌ کودک را به عهده بگیرد، به ‌کاخ بیاورند و خودش طفل را که‌ گریه می‌کرد، در آغوش گرفت و خود را به آرام ساختن او مشغول ساخت تا این‌که زنی حاضر شد و نوزاد به آن زن ا‌نس‌ گرفت و از میان آن همه زن‌، تنها پستان او را به دهن ‌گرفت‌.

فرعون شگفت‌زده شد و به آن زن ‌گفت‌: تو کی هستی‌ که این‌ کودک همه‌ی پستان‌ها را به ‌جز پستان تو رد کرد؟ مادر موسی‌ گفت‌: من زنی خوش‌بو هستم‌ که شیری پاک دارم‌، هیچ کودکی را به من نمی‌سپارند مگر این ‌که پستانم را می‌پذیرد و فرعون موسی را تحویل مادرش داد و برایش مقرری‌ای برقرار نمود و مادر موسی همراه فرزندش به خانه خود بازگشت… و خداوند این‌گونه به او پاداش داد و چشمانش را روشن نمود تا بداند که وعده‌ی خداوند حق است.

***

خروج موسی از مصر

یوکابد دوره‌ی شیر دادن به فرزندش موسی را کامل و تمام نمود و سپس او را به قصر فرعون بازگرداند تا دشمن و مایه‌ی اندوه آن‌ها گردد.

و چون موسی به نهایت رشد خود رسید و در عقل و قد و قامت‌، استوار و کامل‌ گشت‌، خداوند پیامبری را به او وحی فرمود و به او علم و حکمت عطا نمود.

ستم‌دیدگان و بیچارگان به موسی چشم دوخته بودند تا بار سنگین ستم‌ها و دردها را از دوش آنان بردارد، زیرا آنان از قوم موسی بودند و موسی دارای روحی کریم بود که عزت خداوند در آن ریشه دوانده و نور الهی آن را روشن نموده بود.

موسی با خود عهد نمود که به یاری آن قوم ستم‌دیده برخیزد و در یکی از روزها که به سمت پایتخت فرعون در حرکت بود، دو مرد را دید که با هم نزاع می‌کردند؛ یکی از آنان‌، عبری زبان و از پیروان و همراهان او و دیگری‌، از فرعونیان صاحب سلطه و قدرت بود؛ مرد عبری از موسی خواست‌ که به او کمک نماید و مانع ظلم و تجاوز آن فرعونی به او شود و موسی به سمت آن فرعونی حمله‌ور شد و ضربه‌ای به او زد که ‌کار او را تمام ‌کرد، اما از کرده‌ی خود پشیمان شد و آن را عملی شیطانی شمرد و به خاطر آن زیاده‌روی‌ای‌ که‌ کرده بود، از خداوند طلب بخشش و آمرزش نمود و خداوند او را مورد آمرزش خود قرار داد، همانا که او آمرزنده و مهربان است‌.

آمرزش پروردگار، نعمت بزرگی بر موسی بود و باعث شدکه رحم و عطوفت او تحریک و آرامش و نرم‌خویی او برانگیخته شود؛ پس به خداوند پناه برد از این‌که یاور مجرمان و گناهکاران باشد. اما جنبه‌ی بشریت موسی بر موسی غلبه نمود و طبیعت انسانی بر حواس او چیره‌ گشت و خواست او با خواست تدبیرکننده‌ی امور جهان و گرداننده‌ی ‌کائنات‌، هماهنگ نشد و مشیت و خواست پروردگار را (‌در تصمیم خود) استثنا نکرد و در او قصد و انگیزه‌ای پدید آمد که خود را ازگرفتاری‌هایش نجات دهد و آن هنگامی بود که صبح روز بعد در حالی که بیمناک بود و همه‌جا را می‌پایید، در شهر به همان مردی برخورد کرد که روز گذشته به یاریش شتافته بود و این بار نیز [‌در حال نزاع با یک فرعونی دیگر] او را به ‌کمک می‌طلبید و موسی آن مرد را ستیزه‌جو و گمراه خواند اما برای یاریش به جلو شتافت‌؛ مرد ترسید و گمان نمود که موسی قصد کشتن او را دارد از این‌رو خود به سمت موسی رفت و با حالتی رقت‌انگیز گفت‌:

{‌ای موسی‌! آیا می‌خواهی من را بکشی آن‌گونه ‌که دیروز مردی را کشتی‌، تو فقط می‌خواهی در روی زمین به زورگویی بپردازی و نمی‌خواهی‌ که از مصلحان باشی‌}3.

مرد فرعونی به محض شنیدن این اتهام صریح و آشکار، خبر موسی را به قومش -‌که در مورد مردکشته‌شده‌ی دیروز متحیر بودند و قاتلش را نمی‌شناختند – رساند. قوم گردهم آمده‌، به جست‌وجوی موسی پرداختند تا او را به سختی مجازات نمایند، اما رحمت خداوند نزدیک بودکه ناگاه مردی از دورترین جای شهر، دوان‌دوان خود را به موسی رساند وگفت‌: ای موسی‌! بزرگان و اشراف نقشه‌ی قتل تو را چیده‌اند و سپس به او سفارش نمودکه از شهر خارج‌گردد و به مکانی برودکه پروردگار جهانیان اراده نموده است‌.

موسی وارد سرزمین مدین می‌شود

موسی‌، بیمناک و نگران از شهر خارج شد و به جایی روی آورد که‌ کید ستم‌کاران از او بازداشته شود؛ او راه مدین را در پیش‌ گرفت و هشت شب تمام در راه بود و به جز عنایت پروردگار و نور او، یاور و مونسی نداشت و توشه‌ای جز توشه‌ی تقوی با خود نبرده بود و آن‌قدر با پای برهنه راه رفته بود که پوست پاهایش‌ کنده و جدا شده بود و از گرسنگی آن‌قدر گیاه سبز خورده بود که نزدیک بود سبزی آن از شکم لاغر و ضعیفش پدیدار شود؛ با این وجود، یک چیز او را دلداری می‌داد و آن هم غنیمت دوری از فرعون و قومش و نجات از دست دشمنان و بد اندیشان بود.

موسی به شهر مدین روی نهاد و در آن‌جا گروه زیادی از مردم را دید که پیرامون چاهی گرد آمده بودند و هرکدام از آن‌ها برای پیشدستی و رسیدن به چاه‌، به قدرت و نیروی خود متکی بود و غیر از آن‌ها دو زن را دید که ‌گوسفندان خود را جدا کرده بودند تا با گله‌های دیگران مخلوط نشوند و آثار ضعف و ناتوانی در آن‌ها پدیدار بود و منتظر بودند که آن جمعیت پراکنده شوند و سپس برای آب دادن‌ گوسفندانشان به سمت چاه بروند.

وجدان و انصاف و داعیه‌ی حمایت از ضعیفان و ستم‌دیدگان در درون پیامبر خدا به جوش آمد و از این‌رو، جلو رفت و از آنان پرسید: چرا این‌جا ایستاده‌اید؟ آن‌ها گفتند: تا چوپان‌ها از نزدیک چاه‌ کنار نروند، ما گوسفندانمان را آب نمی‌دهیم‌، زیرا ما از اختلاط با مردان خود را دور نگه می‌داریم و به ناچار برای آب دادن ‌گوسفندان می‌آییم‌، زیرا پدرمان پیرمردی‌ کهنسال است‌ که توان ایستادن ندارد. موسی در کمک به آن دو دختر ضعیف درنگ نکرد، بلکه گوسفندان آن‌ها را آب داد و سپس به زیر سایه‌ای رفت و با پروردگار آسمان‌ها زبان به ‌گفت‌وگو گشود و از او خواست‌ که رحم و عطوفت خود را از او دریغ ندارد، زیرا که او فقیر و نیازمند رحمت پروردگار است‌.

آن دو دختر، برخلاف عادت زودتر از همیشه نزد پدر پیر خود بازگشتند و او موضوع را جویا شد و آنان ماجرا را باز گفتند و خداوند دعای موسی را که طلب رحمت و عطوفت نموده بود، مستجاب ‌کرد و دل آن پیرمرد به حالش سوخت و یکی از دخترانش را به دنبال او فرستاد؛ آن دختر، با شرم و حیای زباد نزد موسی آمد و گفت‌: {‌پدرم تو را فرا خوانده است تا مزد آب‌ کشیدنت برای ما را به تو بپردازد}‌4

موسی‌، به دعوت آن مرد جواب مثبت داد و همراه آن دختر به سمت خانه‌ی پدرش به راه افتاد و با آغوشی باز روبه‌رو شد و آن‌جا را مکانی امن و مطمئن یافت و سپس داستانش را برای آن پیرمرد بازگفت و سرّ خود را آشکار نمود؛ پیرمرد او را دلگرمی داد و گفت‌: {‌ترس و هراس نداشته باش‌ که از قوم ستم‌کار نجات پیدا کرده‌ای‌}‌5

موسی داماد پیرمرد۶  می‌شود و به وطنش باز می‌گردد

موسی‌، در منزل آن پیرمرد گرامی به آرامش رسید و هم‌صحبتی با او، مایه‌ی آسودگی‌اش گردید و جای شگفتی نبود، زیرا نور ایمان از قلب هردوی آن‌ها پرتو افشانی می‌کرد و فیض اخلاص از روان آن‌ها متجلی بود و هر چیزی و کسی مجذوب شبیهان خود می‌شود. و چون موسی جوانی بسیار کریم و گرامی و مزین به طبیعتی استوار و اخلاقی نیکو بود، در دل و درون آن پیرمرد و دخترانش جا باز کرده بود و آن‌ها با بزرگی و احترام به او می‌نگریستند تا جایی که در دل یکی از آن دختران علاقه به استفاده از موسی و قدرت و توان و پاکی و امانتداری او به وجود آمد و به پدرش ‌گفت‌: «‌ای پدر! او را اجیر کن به راستی بهتر کس برای اجیر کردن‌، آن است که قوی و امانتدار باشد}‌.7

مگر او آن مردی نبود که با وجود خستگی و ضعف شدید، سرپوش سنگین چاه را که حمل آن بسیار سخت بود، به تنهایی بلند نمود؟ مگر او همان مرد عفیف و پاکدامنی نبود که چون پیغام پدرش را به او رساند و دعوتش نمود، سر خود را پایین انداخت و هنگامی‌ که به سمت خانه آمدند، برای رعایت شرط عفت و پاکی و رعایت امانت و احترام و دوری از خیانت‌، پیشاپیش او به راه افتاد تا قد و قامت آن دختر جلو چشمانش نباشد.

سخنان دختر به گوش پدر خورد و این سخنان‌، سخنانی تازه و آن‌چنان نبود که انسان ساده و غافل و بی‌تحرکی را هوشیار و بیدار کرده باشد، بلکه در واقع‌، بازتاب آرزو و امید دل پیرمرد بود و تنها تاثیری هم‌ که داشت‌، این بود که خواهش دختر، حجاب سکوت او را پاره کرد و پدرش رودررو مساله را با موسی در میان نهاد و به او گفت‌: ای موسی‌! من مایلم‌ که یکی از آن دو دخترم را به ازدواج تو درآورم به شرطی‌ که یاور و دستیار من و هشت سال اجیر من باشی و چوپانی ‌گوسفندانم را به عهده بگیری و اگر دو سال دیگر به آن بیفزایی‌، منّتی بزرگ است‌ که از تو انتظار دارم‌، اما اجباری در قبول آن نیست و به خواست خداوند من را نسبت به خود وفادار و مخلص خواهی یافت‌.

موسی در سرزمین مدین‌، آواره و تنها و دور از خانواده و خویشان و دوستان به‌سر می‌برد و این عوامل او را هراسناک نموده بود به حدی ‌که به محض شنیدن دعوت آن پیرمرد، امید زندگی در جانش همانند آبی ‌که به تنه‌ی شاخه می‌خزد جریان یافت و زبانش به حرکت درآمد و به آن پیرمرد گفت‌: ای آقای گرامی و بزرگوار! من از هم‌صحبتی با تو احساس خوشبختی می‌کنم و دلگرمی و حمایت‌های تو، به من نیرو و توان می‌بخشد و مایه‌ی افتخار من است‌. جایگاه موسی نیکو و درخت امید در زندگیش، سبز و شکوفا گشت‌. او طولانی‌ترین دوره را تمام نمود و همانند انسانی امین‌، عاقل و فرزانه به مواظبت و تدبیر و اداره‌ی امور او پرداخت و یکی از دخترانش را به ازدواج خود درآورد و سپس‌، پدر زن سخاوتمند و گرامی موسی ‌گوسفندانی را خالصانه و با رضایت خاطر به او بخشید. مدتی بعد، عشق دیدار از وطن موسی را بی‌تاب نمود و شور و اشتیاق بازگشت به وطن تمام وجودش را فراگرفت‌.

بلاد ألفناها علی کلّ حاله

و قد یُولف الشیءُ الذی لیس بالحسن

و تستعذبُ الارضُ التی لا هوی بها

و لا ماؤُها عَذبٌ و لکنها وطن

«‌شهرهایی است -‌که با هر حالتی که دارند -‌ ما بدانها اُ‌نس گرفته‌ایم و گاهی‌، چیزی مورد اُ‌نس و علاقه‌ی انسان می‌شود که زیبا هم نیست و سرزمینی که آب و هوای خوش و نیکویی هم ندارد، تنها به خاطر آن که وطن است‌، مورد علاقه و دوست‌داشتنی می‌شود»‌.

موسی‌، اسباب و اثاثیه خود را جمع نمود و بار سفر بست و خود را آماده نمود تا همراه همسرش به مصر برود. او با پیرمرد وداع ‌گفت و آن پیر نورانی نیز برای آنان دعای خیر و ثبات و آرزوی موفقیت نمود و سپس‌، آنان راهی جنوب شدند تا به طور سیناء‌8 رسیدند و در آن‌جا موسی راه را گم نمود و سرگردان و متحیر شد، اما عنایت پروردگار شامل حالش شد و نور امید و آرزو در درونش خاموش نشد.

و اذا العنایهُ لا حَظَتکَ عیونُها

نَم فالمخاوفُ کلهُنَّ أمانٌ۹

«‌اگر چنان‌چه چشم عنایت (‌پروردگار) به تو باشد، پس راحت بخواب (‌و غم مخور) که دیگر همه‌ی موارد ترس و نگرانی‌، امنیت و آرامش هستند‌»‌.

موسی‌ کمی دور شد و از جانب‌ کوه طور آتشی دید، برگشت و بارش را بر زمین نهاد و به تنهایی رفت و پیش از آن‌، به همسر و همراهانش‌ گفت‌: {توقف ‌کنید، من از دور آتشی دیدم شاید از آن خبری و یا شعله‌ای برایتان بیاورم تا خود را با آن ‌گرم‌ کنید}۱۰

در کناره‌ی آن وادی پر از امن و امان و بخش مبارکی از آن درخت و در آن شب روشن و فرخنده‌، روزگار بر پیامبر کریمی چون موسی لبخند زد و ندایی به‌گوش او رسید که می‌گفت‌: {‌ای موسی همانا من خدایی هستم‌ که پروردگار جهانیان است}۱۱. و آن آغاز پپامبری ‌او بود آن‌گاه که خداوند کرامتش را ویژه‌ی او گردانید و به پیامبری مبعوثش فرمود و آن‌جا بود که ندای خداوند کریم را شنید که می‌گفت‌: {‌و آن چیست‌ که در دست راست توست‌، ای موسی‌؟‌!}12

قدرت بشری موسی ناتوان‌تر از آن بود که به رمز و راز چنین سوال‌ کریمانه‌ای دست یابد و از آن‌رو آن‌گونه ‌که به مردمان دیگر جواب می‌داد، ‌گفت‌: {‌این عصای من است که به آن تکیه می‌کنم و گوسفندانم را با آن می‌رانم و کارهای دیگری با آن انجام می‌دهم‌}‌‌13؛ زیرا گمان می‌کرد که مقصود بیان ویژ‌گی‌ها و منافع عصا می‌باشد… قدرتش والاست و منزه و بسیار بلند مرتبه است خداوند! و سوال چیزی نبود جز آماده نمودن موسی برای بیان و مقدمه‌ای برای اعلان امری مهم‌.

خداوند، از حقیقت عصا سوال نموده بود تا وقتی‌ که موسی معجزات و کارهای شگفت‌انگیز را که بعداً از آن صادر می‌شود، ببیند، بداند که خداوند برای جدا ساختن رسالت و تقویت دعوت او، چه آیات و معجزات روشن و برهان‌های آشکاری را به آن عصا اختصاص داده‌است‌.

فکم طابت به للحق نفس

بحبل الله تعتصم اعتصاماً‌14

«‌و به وسیله‌ی این‌، چه انسان‌های بسیاری شادمان شدند و دلشان برای حق گشاده گشت؛ انسان‌هایی که به نیکویی به حبل و ریسمان خداوند چنگ می‌زنند»‌.

به موسی دستور داده شد که عصایش را بیفکند و وی آن را انداخت و ناگهان دید که عصا رشد کرد و بزرگ شد و تبدیل به ماری شد و به حرکت در آمد و کم‌کم بزرگ و بزرگتر شد تا این‌ که تبدیل به ماری بزرگ و اژدهایی وحشتناک گردید و موسی از دیدن آن وحشت‌زده گشت و فرار نمود که ناگاه ندای خداوند بلند مرتبه و بزرگ را شنید که می‌فرمود: {نترس‌، به راستی که پیامبران در پیشگاه من نمی‌ترسند}.۱۵

پیامبری موسی تحقق یافت و درونش به ندای خداوند کریم آرام ‌گرفت و چشمانش به نور حق روشن و دلش شاد شد و پروردگارش معجزه‌ای دیگر به او عطا نمود آن زمان‌که به او دستور داد و وی دستش را در گریبان فرو برد و ناگهان‌، دستش سفید و نورانی گردید و سفیدی آن شباهتی به بیماری نداشت‌.

این دو معجزه‌ای ‌که به موسی پیامبر گرامی خداوند عطا شد، امری بود که ادامه می‌یافت و آینده‌ای ویژه داشت و خداوند آن‌ها را برای تثبیت قلب او و قدرت بخشیدن به رسالتش در میان فرعون و قومش و آماده نمودن او برای دعوت به حق‌، به عنوان معجزات او، قرار داد و این‌گونه بود که او صوتی عالی و شمشیری قاطع و برنده یافت تا پرده‌های تاربکی و گمراهی را با آن پاره پاره نماید.

موسای پیامبر

فرعون و یارانش در سرزمین نیل می‌زیستند و بر قبطیان و فرزندان اسرائیل فرمانروایی می‌کردند و با ستم‌کاری و زورگویی در زمین به فساد می‌پرداختند و خود را ارباب مردم قرار داده و وجود ناقص بشری خود را بت‌ها و خدایگانی‌ گمان‌ کرده بودند و مردم عادی را به پرستش آن‌ها به جای خداوند بزرگ وامی‌داشتند و علاوه بر آن‌، آن‌ها هنوز هم بنی‌اسرائیل را به ذلت‌ کشیده بودند و دردآورترین شکنجه‌ها را به آنان می‌چشاندند و سخت‌ترین‌ کارها را به آنان تحمیل می‌نمودند و چراغ امید و آرزوی آنان را خاموش‌ کرده بودند تا حدی‌ که آنان مانند کالاهای اسقاطی و کهنه‌ای زیردستان فرعونیان بودند.

آنان در شهوات و هوس‌های خود فرو رفته و از نور ایمان و روشنی یقین‌، رویگردان و گریزان بودند، چشمانشان از دیدن راه‌های هدایت ناتوان بود و از راه راست منحرف‌ گشته بودند.

آیا چنان قومی‌ که در تاریکی و گمراهی فرو رفته بودند، نمی‌بایست با فرستاده شدن پیامبری مورد رحم قرار بگیرند؟

از این‌رو، پس بگذار که رحمت خداوند جاری شود و چشمه‌های عدالت و کرمش بجوشد و نسبت به این‌ گناهکاران سنگدل بیشتر از خودشان مهربان باشد و راه نور و روشنایی و چراغ هدایت را پیش پای آنان آماده و مهیا سازد و آنان را از پرتگاه‌های ظلمات برهاند.

خداوند موسی را ندا داد و فرمود: اینک با این دو برهان و معجزه – که از جانب خداوند داری -‌ به سوی فرعون و پیروانش برو و بدان‌که خداوند با آن معجزات‌، سخنانت را تقویت خواهد نمود و حجتت را بالاتر خواهد برد؛ پس به سوی آنان برو تا آنان را ازتاریکی‌ها خارج و به نور و روشنایی راهنمایی نمایی و علمی را که در سرزمین نیل بر زمین افتاده‌، برافرازی تا که نور هدایت پرتوافشان و تاربکی‌ گمراهی پراکنده شود.

موسی دعوت خداوند را شنید و خود را برای اجرای فرمان و ندای او آماده نمود و اگرچه خداوند قلب موسی را با ایمان به خود استوار و دعوتش را با دلایل و حجت‌ها تقویت نموده و دو حجت و معجزه را به او نشان داده بود که باعث تقویت و ثبات و دلگرمی او و عزت بخشیدن به کلمات خداوند در رویارویی و مبارزه با فرعون و قومش بود، اما با وجود همه‌ی این‌ها، میان موسی و فرعون خون‌خواهی قدیمی وجود داشت و آنان مدت زمانی بود که به دنبال موسی بودند و او برای نجات جان خود و جست‌وجوی امنیت خویش از نزدیک‌ترین طریق ممکن‌، راه فرار را با جدیت در پیش ‌گرفته و خانواده و خویشانش را ترک‌ کرده بود و نیز اگرچه از قبل در وجود موسی شوق دیدار و بازگشت‌ به وطن و غم دیار، لانه ‌کرده بود، اما همواره برای رسیدن به این آرزو، سدی بزرگ را در مقابل خود می‌دید و از این آرزوی دست‌نایافتنی چشم‌پوشی می‌کرد، اما اکنون خداوند او را فرا خوانده و برای ماموریت پیامبری‌، آماده نموده است‌، اینک زمان آن رسیده است ‌که به آن کاری اقدام‌ کند که بارها از آن خودداری‌ کرده بود و آرزویش را که در بند ترس و محرومیت بود، آزاد و رها سازد.

موسی با قلبی پر از تضرع به خداوند گفت‌: {‌پروردگارا! من یکی از آنان را کشته‌ام و بیم آن دارم‌ که من را بکشند}‌16 موسی این سخن را گفت تا دلش آرام و اطمینان یابد و بیشتر به منزلت و ارزشش افزوده‌ گردد و خداوند سخنی‌ کریمانه و والا به ‌گوش جانش فرو خواند؛ چنان سخنی ‌که چراغ امید را در قلبش فروزان سازد و راه رسیدن به آرزوهایش را در پیش پایش وسعت بخشد، به او آرامش خاطر و اعتماد به نفس دهد و ترس و هراس را از وجودش بزداید.

به موسی دستور داده شد که به سوی فرعون رهسپار گردد و آن‌کار بر او بسیار سنگین و گران می‌آمد، زیرا او می‌ترسید که نتواند آن دلایل و نشانه‌های هدایت و حق را که در نهایت تمامیت و پرباری و کمال بودند و افکار و احساسات او را تسخیر کرده و عقل و قلبش را تحت سلطه‌ی خود درآورده بودند، به روشنی ارائه ‌کند و (‌از نظر خود) چنان نبود که بتواند با منطقی ‌گویا و زبانی صریح و تعابیری قوی و بیانی روشن و استدلالی محکم‌، دعوتش را بیان نماید، چرا که ماموریت او بسیار سخت و بزرگ بود و از این‌رو پروردگارش را خواند و گفت‌: پروردگارا به من شرح صدر عطا بفرما تا بتوانم سنگینی این امر بزرگ را تحمل نمایم و با از میان بردن موانع و مشکلات‌، این امر را بر من آسان‌ گردان و گره از زبانم بگشا تا با زبانی فصیح و برهانی محکم‌، دعوتم را به‌گوش جان‌ها و اعماق قلب‌های آن‌ها برسانم و برادرم هارون را که از خانواده‌ی من است‌، دستیار و شریک دعوتم ‌گردان تا در این امر خطیر همراه و پشتیبان من باشد.

خداوند به منظور حفاظت و پشتیبانی کردن از دعوت وگرامیداشت پیامبرش و نشان دادن قدر و منزلت حق‌، دعاهای ییامبرگرامیش را مستجاب نمود و به هارون‌که در مصر بود، الهام نمود به جایی‌که برادرش موسی در آن‌جاست برود تا در امر دعوت شریکش‌گردد و همراه با او بار سنگین این امر خطیر را بردارد. هارون به دعوت حق جواب مثبت داد و به راه افتاد و درکنارکوه طور ایمن به برادرش ملحق شد و موسی با دیدن هارون اطمینان خاطر یافت و به پشتیبانی او دلگرم شد و خداوند خواسته‌اش را برآورده نمود.

خداوند به موسی و برادرش وحی فرستاد: به سوی فرعون بروید و با نرمی و مهربانی و مدارا با او سخن بگویید، شاید که سنگدلی و قساوتش نرمی‌ گیرد و قدرت و غرورش فرو نشیند و چنان نشود که به علت حماقت بر شما هجوم آورد و بدین‌ وسیله‌، راه فریب و بهانه‌گیری را بر او ببندید و شاید اگر دعوت شما به آرامی و نرمی صورت‌ گیرد، وی نسبت به سلطه و قدرت احساس اندوه و یا خطر نکند.

و چه ‌کسی شایسته‌تر از پروردگار زمین و آسمان به تعلیم ادب‌، نرمی ‌گفتار، حس عالی و برخورد و ارتباط نیک و شایسته می‌باشد؟ و «‌چه‌کسی سخنی نیکوتر از آن‌کس دارد که به سوی خدا فرا می‌خواند و کردار نیک انجام می‌دهد»‌؟

آیا مگر فرعون بر موسی حق تربیت و پرورش نداشت‌؟ پس حق او بود که موسی با نرمی با او سخن بگو و با او روشی آرام و نرم به‌کار گیرد.

پس‌، خداوند به موسی وحی نمود: ای موسی‌! تو و برادرت با آیات و نشانه‌های من به سوی فرعون و قومش بردند و در دعوت او آرام آرام و به تدریج پیش رفته‌، به او بگویید که ما فرستادگان پروردگارت هستیم و از او بخواهید که بنی‌اسرائیل را از بار ستم و دردی ‌که تحمل می‌کنند، خلاص نماید.

موسی و برادرش به مصر رفتند و نزد فرعون حاضر شدند و فرعون آن‌ها را تحقیر کرد و به درخواستشان توجهی ننمود و به موسی‌ گفت‌: حتی تو ای موسی‌، {آیا مگر ما تو را از همان ‌کودکی پرورش ندادیم و چند سال از عمرت را در میان ما نگذراندی‌؟‌!}17 موسی گفت‌: آیا به پرورش من در دوران ‌کودکی بر من منت می‌گذاری و آن را نعمت به حساب می‌آوری‌؟ مگر نه این‌که ظلم و ستم تو در به بندگی ‌گرفتن بنی‌اسرائیل باعث شده بود که پای من به خانه‌ی تو باز شود؟‌!

فرعون از جایش برخاست و با صدای بلند گفت‌: و هم‌چنان با ارتکاب آن قتل و کاری‌ که کردی‌، نسبت به نیکی‌ها و نعمت‌های ما ناسپاسی نمودی‌؛ موسی سخن فرعون را رد نمود و گفت‌: من به علت حیرت و گمراهی مرتکب آن قتل شدم و سپس از ترس هجوم شما، راه فرار را در پیش‌ گرفتم و از آن پس‌، نعمت و رحمت خداوند من را دربرگرفت و خداوند به من علم و حکمت عطا نمود و من را در زمره‌ی پیامبرانش قرار داد.

دراین هنگام‌ که فرعون در مناقشه را به روی خود بسته دید، تلاش نمود که راه دیگری در پیش‌ گیرد به ‌گمان این‌که آن‌، راهی سالم و بی‌خطر و ملایم است‌، بنابراین به موسی ‌گفت‌: و پروردگار جهانیان ‌کیست‌؟‌! موسی جواب داد: اگر به حقیقت و ماهیت چیزها یقین و باور داری و آثار و وجود آن را به خوبی درک می‌نمایی‌، پس بدان‌ که خداوند من‌، پروردگار آن است و پروردگار زمین و آسمان‌ها و آن‌چه ‌که بین آن‌هاست‌، می‌باشد.

فرعون از خشم به جوش آمد و خواست‌ که ‌کینه و تعجب و انکار اطرافیانش را برانگیزد و گفت‌ که‌: ای مردم‌! آیا نشنیدید که چه می‌گوید؟ من از حقیقت و ماهیت پروردگارش سوال می‌کنم اما او از افعال خدایش سخن می‌گوید‌!!

موسی گفت‌: پروردگار من‌، پروردگار شما و نیاکان اولیه‌ی شما می‌باشد «‌او پروردگار مشرق و مغرب و آن‌چه‌که بین آن‌هاست‌، می‌باشد، اگر شما عاقلانه بیندیشید}‌18

فرعون برآشفت و احساس نگرانی نمود و چنان خشمگین شد و از آوردن دلیل و حجت ناتوان ماند که به راه چاره‌ی شخص زخم‌خورده و خشم‌آلود و ناتوان پناه برد و به زور و قدرت خود متوسل شد و گفت‌: «‌اگر خدایی غیر از من را انتخاب ‌کنی‌، تو را در میان زندانیان جای خواهم داد}۱۹؛ موسی به این تهدید اهمیتی نداد و به دعوت خود مطمئن‌تر شد و به آرزو‌(ی تاثیر سخن خویش‌) دوباره زبان درکام‌ گرداند و گفت‌: «‌آیا اگر چیز آشکاری برایت بیاورم چه‌؟‌!}20 معجزه‌ای۲۱ قاطع و حجتی انکارناپذیر که هر شک و شبهه‌ای را از تو دور نماید، باز هم‌، چنان خواهی‌ کرد؟‌! فرعون ‌گفت‌: پس اگر راست می‌گویی‌، معجزه‌ات را بیاور.

 

ادامه دارد …

| ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

یک دیدگاه بگذارید

جستجو
آخرین مطالب
پیوندهای محبوب
آمار سایت
  • کاربران آنلاین 33نفر
  • بازدید امروز 26244
  • بازدید دیروز 112414
  • بازید کل 107624867

این سایت در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه محفوظ میباشد.

استفاده از محتوای وااسلاماه با ذکر منبع و آدرس سایت بلامانع است. | تگ ها

Powered By Vaislamah.com - Copyright © 2010-2015 Vaislamah.com