پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه

 

باید یقین کامل داشته باشی که با قرآن زنده ای و بدون قرآن مرده

با قرآن بینایی و بدون قرآن نابینا

با قرآن هدایت یافته ای و بدون قرآن گمراه

با قرآن دانشمندی و بدون قرآن نادان

اول الله، آخر الله ، ظاهر الله، باطن الله، فقط الله

بهترین یاد خدا ورد (لااله الا الله) است

آمار کلی سایت
  • کل مطالب 2331
  • کل نظرات 9702
  • کل اعضا 1697
  • جدیدترین عضو majidhami
خبرنامه
وااسلاماه
| بازدیدها: 1717

امروز در مدینه غوغاء است، شادی وشادمانی همراه با دلهره وانتظار همه جا را فرا گرفته، زنان ودخترکان مدینه بر دروازه شهر منتظر رسیدن رسول هدایت ورستگاریند. امروز شهرستان با قدوم رسول خدا سر دفتر تاریخ می شود.

ـ آهای مردم … رسول خدا با دوستش … آنجا را نگاه کنید… کنار آن تپه خاکی… دخترکان دایره بدست شروع بسرودن وپایکوبی کردند

طلع البدر علینا من ثنیات الوداع

وجب الشکر علینا ما دعا لله داع

أیها المبعوث فینا جئت بالأمر المطاع

جئت شرفت المدینه مرحباً یا خیر داع

این مردمان زحمتکشی که پیله های دستانشان نشانه صداقت ومردانگی شان است … مردمانی زحمتکش که زندگی را از زیر خروارهای خاک بیرون می کشیدند، رسول خدا را با همان صداقت ومردانگی در آغوش گرفتند.. قلبهایشان آگنده محبت وعشق او شده بود… واینچنین بودند زنان مدینه، زنان رشادت ومردانگی زنانی که در پی بهشت ورضایت خدا از جان ومالشان گذشتند.

دخترعبدالله بن حارث انصاری یکی از آنان بود…زنی نیکوکار وبا ایمان که بر صحفحه های تاریخ قصه شجاعت وعشق به بهشت را نگاشت.

زنی که لبان مبارک رسول اکرم اورا ” شهید عبادتگذار” نامیدند، مبارک بادا بر او این لقب زیبا.

علم ودرایت وفهم أم ورقه زبانزد همه شده بود وکلبه متواضعش معبد سالکان درب هدایت…

رسول خدا پیرمردی سالخورده را معین کرده بود تا در خانه اش أذان گوید واو بر زنان مسلمان امامت می داد، قلبهای آگنده محبت وعشق الهی در کنار هم می ایستادند تا این زنی که رسول خدا به قراءت وفهم قرآنی او اعتماد داشت آیه های پر نور کلام الله را بر آنان تلاوت کند، نمازی با عظمت وشکوه ایمان، وبا زیبایی وصفایی اشکهای ترس وامید از روز رستاخیز ، آن روزی که کفه های ترازوی آن چشمهای امید وترس را از حدقه ها بدر می آورد، قلبهای پر از امید بهشت ورستگاری وآگنده از ترس ووحشت جهنم وخواری…

اهل مکه از خانه وکاشانه شان رانده شده به مدینه هجرت کرده از، همه مال ومنالشان را مشرکان مکه بتاراج برده اند، هیچ آهی در بساط ندارند… می بایستی در جلوی این طغیان وسرکشی قیام کرد وحق از دست رفته خویش را با چنگ ودندان پس گرفت.

ـ کاروان قریش که با مال وثروت ما به تجارت رفته بود در حال بازگشت است… اگر رسول خدا اجازت فرمایند راه را بر آنان می بندیم ومال خویش پس می گیریم.

رسول خدا اجازه فرمودند…

در مدینه پیچید که رسول خدا عازم بدر است تا راه بر کاروان قریش ببندد، مؤمنان پا در رکاب وی نهادند …

ـ من زنی ناتوان بیش نیستم عازم راهی است که شاید در آن درگیری و خونریزی شود.. باراللها چه از من بر می آید؟ من که توان جنگ ندارم..

آری! می توانم پرستاری کنم.. می توانم در پشت جبهه در خدمت رسول خدا ویارانش باشم.

این فکر شعله های امید در او بر افروخت، خوشحال وشادان از اینکه می تواند با رسول خدا همگام شود شب را به امید صبح امید بر پاداشت وبا طلوع اولین پرتوهای خورشید از رسول خدا اجازه خواست تا در قافله عازم به بدر شرکت کند.

… هر لشکری همانگونه که به جنگجو نیاز دارد به پرستار وآشپز نیز محتاج است.. خواهش می کنم اجازه دهید با شما بیایم … شاید خداوند با چشم سخاوت وبخشش به من نظری اندازد ومن جام شهادت نوشم … رسول خدا اجازه دهید که من به آرزویم برسم، شهادت در راه خدا تنها آرزوی من است.

رسول خدا بر شجاعت ودلیری این شیر زن آفرین گفت او را به شهادت بشارت داد ، در خانه ات آرام گیر شهادت بسوی تو خواهد آمد… ـ آه! خدای من این چه بشارت بزرگی است، شهادت در پی من وبه خانه ام خواهد آمد … خدایا شکر وسپاس از آن توست .. از آن بزرگی وعظمتت … تویی قادر وتوانا.

سرسجده بر زمین گذاشت وبا اشکهای شادی از این مژده بزرگ کیسوانش را آبیاری ساخت چه مژده ای بزرگتر از اینکه شهادت در خانه من کوبد!

رسول خدا هرچند گاهی یکبار چند تن از یارانش را با خود گرفته می گفت “برویم بدیدار شهید”

چه بزرگی وشرفی والاتر از اینکه رسول خدا با قدمهای مبارکش بسوی خانه او رود؟!

شعله شمع هدایتش از برافروختن نور ایمان در قلبهای پاک مؤمنان خاموش گشت ورسول خدا بسوی پروردگارش رحلت فرمودند. پس از او بار سنگین مسئولیت رهبریت مسلمانان جهان بر عهده ابوبکر صدیق یار غار وبازوی راست پیامبر اکرم افتاد وبعد از او عمر پدر زن رسول خدا بود که این مسئولیت را بر دوش می کشید.

در زمان خلافت ابوبکر وعمر اینان چون رسول خدا هرچند گاهی به زیارت آن پیرزنی که در گوشه شهر می زیست می رفتند تا یادی از بهشت تازه کنند، با دیدن شهیدی زنده آرزو وامید شهادت در چشمانشان برق زند، أم ورقه یادگار بشارت پیامبر بود ونشانه ای از معجزات آنحضرت که می بایستی تحقق یابد، خبر از آینده مجهول خود شهادت وگواهی است بر نبوت آن حضرت.

بار سنگین مسئولیت کمر عمررا خم کرده بود وخوال از چشمانش ربوده، شبهای سرد تاریک مدینه که مردم غرق خواب در بالینهای گرم ونرم می غلطیدند عمر از ترس آتش گرم جهنم در کوچه پس کوچه های مدینه پرسه می زد تا که نشاید خنجر خیانت پرده ومسلمانی را بدرد…

ـ خدایا … این دیوار خانه دختر عبدالله است…شهید زنده … چه شده که امشب صدای قرآن از آن نمی آید … شاید بیمار است، وشاید … نه ! او نخواهد مرد، او می بایستی به شهادت برسد این بشارت رسول خدا است.

با بانگ خروس صبح وطلوع سپیده دم فجر امیر مؤمنان ورهبر مسلمانان جهان به تنی از دوستانش رو کرد وگفت: چه شده که صدای خاله یمان را نشنیدم … بویم ببینیم که أم ورقه در چه حالی است.

صدای شیون وزاری زنهای منطقه از دور شنیده می شد، ولوله ای براه افتاده بود که عمر از راه رسید.

جسد بیجان أم ورقه غرق در خون در کناری افتاده، خنجر وحشیانه خیانت رگ زندگیش را دریده، این چه رد منشی بود که چراغ زندگی این پیرزن فرسوده را اینچنین بی رحمانه شکسته است؟

قسم جنائی سازمان اطلاعات از همان سپیده دم کارش را آغاز کرده بود، وهنوز خون شهید خشک نشده بود که عاملان جنایتکار به پای میز محاکمه آورده شدند.

برده ای سیاهچهره سیاه قلب وکنیزی که بوی خون از مشامش می چکد… برده سنگ دل نگاهی به چشمهایی که بدو خیره شده بود و بر او لهنت ونفرین می فرستاد کرد، موج ترس ووحشت بر اندامش چیره شد وبا صدایی لرزان گفت:

ـ … یا امیر مؤمنان این پیره زن بما وعده داده بود که پس از مرگش ما آزاد هستیم …

ـ پس چرا او را کشتید .. کسی که می خواست چنین لطفی در حقتان کند وطناب بندگی وبرده گی را از گردنتان باز کند می بایستی اینچنین پا داشش دهید؟ لعنت خدا بر ظالمان بادا!

کنیزک آب دهانش را بسختی بلعید وگفت:

ـ آخر ما خیلی صبر کردیم … انگار می خواست عمر نوح کند!

مردم آشفته وپریشان به آسمانها می رسید

ـ آنها را بکشید … نگذارید زنده بمانند … بکشید شان تا عبرتی شوند برای دیگران … اگر آنها زنده بمانند فساد وآدمکشی براه می افتد.. ام وامان از مدینه بر چیده خواهد شد… ای امیر مؤمنان قاتل را باید به قتل رساند…

َوچنین بود که بدستور امیر مؤمنان عمر بن الخطاب رضی الله عنه اسوه ومعلم داد وعدل هر دو قاتل بدار آویخته شدند.

وآنانی که مژده شهادت این پیرزن را از زبان مبارک رسول خدا شنیده بودند در زیر لب زمزمه می کردند : اشهد أن لا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله.

حقا که بشارت رسول خدا تحقق یافت، وشهادت پس از سالها انتظار بردر خانه دختر عبدالله به میهمانی او شتافت ودر یک دم او را بربالهای خود بسته به بهشتهای برین پرواز داد.

| ۲۹ مهر ۱۳۹۱

یک دیدگاه بگذارید

جستجو
آخرین مطالب
پیوندهای محبوب
آمار سایت
  • کاربران آنلاین 38نفر
  • بازدید امروز 106427
  • بازدید دیروز 141237
  • بازید کل 104761780

این سایت در ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است.

کلیه حقوق برای پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه محفوظ میباشد.

استفاده از محتوای وااسلاماه با ذکر منبع و آدرس سایت بلامانع است. | تگ ها

Powered By Vaislamah.com - Copyright © 2010-2015 Vaislamah.com